تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
رسيدند اتابك اوزبك منهزم شد و خواستند تا بر عقب او بروند سلطان فرمود در يك سال دو پادشاه را گرفتن فال نباشد او را راه دهند تا برود اتابك اوزبك بسلامت باذربيجان رسيد « 1 » و سكّه و خطبه بنام سلطان كرد و رسولان با تحف و هدايا به خدمت سلطان فرستاد ، و سلطان از همدان متوجّه بغداد شد چون باسدآباد رسيد « 1 » هنگام فصل خريف بود بزك دى ترك تازى كرد و از تيرباران برف شمشير بازى در آن شب روز فزع « 2 » اكبر مشاهده نمودند و از اسنّهء سرما و باد كه هيچ جوشن دافع آن نتوانست بود اهوال زمهرير معاينه ديدند مردم بسيار در زير آن سپرى شدند و از چهارپاى خود اثرى نماند و در دست عزيمت حسرت و ندامت باقى ماند
وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً ،
حذار لهم من سخطة اللّه انّها * يشاه بها حرّ الوجوه و يسمخ « 3 »
و اين چشم‌زخمى بود بر چهرهء اقبال و خدشهء بر صفحات احوال او و از آن وقت باز دواعى ادبار تجاوب نمود و قوافل حرمان و خذلان تناوب كرد ،
نه مرد عشق تو بودم من اينقدر دانم * ولى بديده فرومىهلد قضا پرده
و چون اين ضعف و وهن به حال او راه يافت و معجزهء دين محمّدى دست او برتافت
برتافتست بخت مرا روزگار دست * زانم نمىرسد بسر زلف يار دست
بضرورت پاى از آن انديشه بازكشيد و روزى چند در عراق توقّف نمود چندانك مرمّت احوال حشم و خدم كرد و كار آن ملك را از شوايب
هامش
( 1 - 1 ) اين جمله بتمامها از آ ساقط است ، ( 2 ) ب باصلاح جديد : فزع روز ، ( 3 ) استعمال كلمهء « يشاه » قدرى محلّ اشكال است چه اين مادّه نه از مجرّد و نه از باب افعال بمعنى تقبيح بطور متعدّى چنان كه مناسب مقام است نيامده است ،