حشر ، بمعنى لشكر غيرمنظّم يا لشكرى كه از ولايتها فقط در حال جنگ جمع كنند ، و در اصطلاح مورّخين عهد مغول حشر لشكرى را ميگفتهاند كه مغول بعد از فتح ولايتى از اهالى بومى آن ولايت جمع ميكردهاند :
« و از ممالك حشر خواست و متوجّه سمرقند شد » ( ص 82 س 10 - 11 ) ،
« از رعايا و ارباب حرف بعضى را بحشر بردند و قومى را جهت حرفت و صناعت » ( ص 66 س 10 - 11 از ج 1 ) ، - « جوانان خجند را بحشر آنجا راندند و از جانب اترار و بخارا و سمرقند و قصبها و ديههاى ديگر كه مستخلص شده بود مدد مىآوردند تا پنجاه هزار مرد حشرى و بيست هزار مغول آنجا جمع گشت » ( ج 1 ص 71 س 7 - 10 ) ، - « و مؤن حشر و چريك و اثقال و زوايد عوارضات از آنجا مرتفع كرد » ( ج 1 ص 75 س 15 - 16 ) ، - « بعد از احصاى جماجم فتيان و شبّان را بحشر بخارا تعيين كردند » ( ج 1 ص 77 س 20 - 21 ) ، و امثلهء آن در جهانگشاى بسيار است ، انورى در فتنهء غزّ گويد :
آخر ايران كه ازو بودى فردوس برشك * وقف خواهد بُد تا حَشر بر اين شوم حَشَر
حشو و بارز ، چنان كه از فقرات ذيل معلوم مىشود از اصطلاحات مستوفيان است و عجالة بواسطهء فقدان وسايل در پاريس تحقيق مفهوم اصطلاحى اين دو كلمه ميسّر نشد : « آنچ از اقاصى و ادانى مملكت مىرسيد بىاثبات مستوفى و مشرف مىبخشيد و خطّ نسخ در مجموع حكايات گذشته چون به نسبت صادرات افعال او حشو مىنمود مىكشيد و بر بارز روايات سلف كه سربسر سهو بود ترقين مىنهاد » ( ص 160 س 3 - 6 از ج 1 ) ، - « و هنگام مقابلت و مقاتلت صفوف سربسر حشو باشند و هيچكدام بميدان مبارزت بارز نشوند » ( ج 1 ص 23 س 22 - 23 ) ،
حضرة ، پاىتخت و دربار سلطنتى ( ص 65 س 14 ، ص 90 س 4 ، ص 198 س 13 ، ج 1 ص 34 س 3 ، ص 35 س 16 ) ، و استعمال