تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
پس جواب نامهء ياران بنوشت كه اگر دولتى و اقبالى ما را باقى است او خود بطلب ما آيد و بجدّ و جهد دامن دولت نتوان گرفت ، و بس روزگار برنيامد كه سلطان مسعود كه برادرزادهء سلطان سنجر بود از عراق قصد خراسان كرد روزى در فصل زمستان شكاركنان مىآمد در نواحى كوبان « 1 » از لشكر جدا ماند و روزگار بيگاه بود و لشكر را باز نيافت از دور در دامن كوه آن ديه را بديد با خود گفت صواب آنست كه بدين ديه روم و امشب آنجا باشم بامداد خود لشكر من مرا بطلبند پس در آن ديه راند و مظفّر خمج « 2 » بر در سراى نشسته بود و جامه بىتكلّف پوشيده چنان كه اهل روستا پوشند سلطان بدر سراى او آمد و پرسيد كه خانهء رئيس كدام است مظفّر گفت از رئيس چه ميخواهى گفت آنك امشب ما را مهمان دارد گفت بسم اللّه حاجب « 3 » فرود آى خانهء تست سلطان از اسب فرود آمد خواجه مظفّر غلامان را فرمود تا اسب او را در پايگاه « 4 » برند و او را در خانه « 5 » برد و مهمان خانهء بود و آن را بفرشهاى خوب آراسته سلطان بنشست و خواجه مظفّر در خدمت بجاى خداوند خانه بنشست آنگاه گفت حاجب را « 6 » بطعامى حاجت باشد سلطان فرمود كه روا باشد خواجه مظفّر گفت ماحضر طعامى كه هست بياريد « 7 » پس در يك ساعت طعامهاى لطيف لذيذ بياوردند و كبوتر بچه بسيار و سلطان مستوفى بخورد و زمانى بود خواجه مظفّر گفت من عادت دارم هرشب نيم من شراب به جهت هضم طعام نوش كنم اگر حاجب « 8 »
هامش
( 1 ) م ن : كويان ، ( 2 ) كذا فى م ، ع : حمحى ، ن : حمح ، ( 3 ) فقط در م ، - كلمهء « حاجب » در اين حكايت در همهء مواضع به قصد احترام و تعظيم استعمال شده است و مقصود درجه و وظيفهء مخصوص كه حاجبى و دربانى سلاطين باشد نيست ، ( 4 ) يعنى اصطبل و جاى ستوران ، ( 5 ) ع : مهمان خانه ، ( 6 ) ع : ترك را ، ن : ندارد ، ( 7 ) ن : بيارند ، ( 8 ) ع : امير ، ن : امير المؤمنين ( كذا ! ) ،