مهمانش سلطان است به خود نزديك نشست و آستين دركشيد سلطان گفت خواجه مظفّر برقرار باشد و هيچ خود را مشوّش نكند و طعامى كه هست بيارد مظفّر اشارت كرد آنچ پخته بودند پيشآوردند سلطان بكاربرد و خواجه مظفّر را بر جنيبت نشاند و با خود بلشكرگاه برد و ده سر اسب و ده سر اشتر و بنگاه « 1 » تمام و هزار دينار بوى داد و او را در خدمت خود بدرگاه سلطان سنجر برد و اين حكايت در خدمت سلطان بازگفت سلطان او را مراعات فرمود و گفت در ايّام پدر ما ملكشاه او چه كار كردى گفتند دبير بود فرمود كه مواجب او چند بود تقرير كردند پس فرمود كه همان شغل برقرار بر وى تفويض فرمودند و مواجب او يكى به دو كرده شد آنگاه مظفّر ياران را گفت اين همه اقبال كه مىبينيد همه نتيجهء اين بيت است كه گفتم
كسى كو مهيّا بود دولتى را * * اگر او نجويد بجويدش دولت
اين آن دولت است كه ما آن را نطلبيديم امّا او ما را طلبيد و كار او در نوبت سلطان بزرگ شد و بغايت رسيد ،
( 8 ) ص 38 س 10 ،
ألحقّ ابلج و السّيوف عوار * * فحذار من اسد العرين حذار
مطلع قصيدهايست از ابو تمّام در مدح معتصم عبّاسى و وصف سوزانيدن وى جسد خيذر بن كاوس معروف بأفشين را بواسطهء اتّهام وى بمجوسيّت ( ديوان ابى تمّام طبع بيروت سنهء 1323
( 9 ) ص 151 ) ،
هامش
و پيشاپيش پادشاهان مىبردند تا مردم بدانند كه پادشاه مىآيد خود را بكنار بكشند ( برهان ) ،
( 1 ) بنگاه منزل و مكان و جائى كه نقد و جنس در آنجا نهند ( برهان ) - و اين معنى درست مناسب مقام نيست و گويا مقصود از بنگاه اسباب و ملزومات اسب و اشتر يا ملزومات سفر است يعنى قريب بمعنى بنه ،