او نامه نبشتند و او را به حضرت استدعا كردند و بر آن عزلت و قناعت ملامتها « 1 » واجب ديدند و گفتند دولت سنجرى بالا گرفت و ترا در ذمّت اين خاندان حقوق خدمتست لايق خرد و موافق عقل نباشد در گوشهء روستائى نشستن و عمر عزيز را بباد دادن مظفّر در آن انديشه بود كه جواب مكتوب چگونه نويسد و اين مظفّر رباب نيكو زدى روزى صراحى شراب و رباب برگرفت و بر سر كوه رفت و فكرتى ميكرد و شرابى مىخورد ناگاه اين قطعه در خاطر او آمد و برباب برگفت :
مرا بس ز سلطان مرا بس ز خدمت * خوشم روز بيكارى و روز عزلت
بدين تند « 2 » كوه جلنباد « 3 » گوئى * چو فغفور بر تختم و فور « 4 » بر كت « 5 »
تو گوئى كه عزّ جوى « 6 » عزلت چه جوئى * مرا خوشتر اين عزلت از عزّ « 7 » ملكت
اگر دولت آيد وگر محنت آيد * بنزديك من هردو را هست آلت
بوامى « 8 » كه بر روزگارست ما را * اگر او ندارد « 9 » بداديمش « 10 » مهلت
كسى كو مهيّا بود دولتى را * اگر او نجويد بجويدش دولت
هامش
( 1 ) هذا هو الظّاهر ، م ن : سلامتها ، ع اصل عبارت را ندارد ،
( 2 ) ع : سد ، ن : شد ، م : بند ، - متن تصحيح قياسى است ،
( 3 ) ن ع : جلناباد ، م :
حلساد ؟ ؟ ؟ ،
( 4 ) فور نام پادشاه هندوستان است كه معاصر اسكندر بود على ما قيل ،
( 5 ) كت بفتح كاف تخت شاهان خصوصا در هند ( برهان ) ،
( 6 ) ع : تو گوئى كه از جوى ، م : تو گوئى عزكو ،
( 7 ) م ن : عزّ و ،
( 8 ) ع : بقايى ، ن : بوالى ،
( 9 ) ع : بدارد ،
( 10 ) ع ن : بداريمش ،