تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
آن روز جام شراب مالامال بود پادشاه‌زادگان در خدمت شاه « 1 » بىمثال
بر آواز ابريشم و بانگ ناى * * سمن‌عارضان پيش خسرو بپاى همى باده خوردند تا نيم‌شب * * گشادند رامشگران هردو لب
چون مستان گشتند بر ثنا و آفرين پادشاه روى زمين همداستان شده عزم خوابگاه كردند و تا روز ديگر كه خسرو نورپيكر نقاب قيرى از چهرهء نورانى برداشت و يزك صباح ترك رواح را خون‌آلود بگذاشت
حتّى اذا مدّ الصّباح رواقه * * و مضى الظّلام يجرّ فضل ردائه
پادشاه‌زادگان و نوينان و عموم خلقان
گرازان بدرگاه شاه آمدند * * گشاده‌دل و نيكخواه آمدند
و چون لواى نورانى آفتاب بر بام گنبد مينا افراخته شد و پادشاه جبّار و شهنشاه كامگار عزيمت خروج را از خلوت جاى ساخته
بپوشيد زربفت شاهنشهى * * بسر برنهاده كلاه مهى
با خيلاى عظمت و كبرياى نخوت
خرامان بيامد ز پرده‌سراى * * درفش درفشان پس او بپاى
و در بارگاه بر چهار بالش حشمت و جاه بنشست و انعام اجازت دخول خواصّ عامّ شد و هركس برجاى خود آرام گرفت
ستايش گرفتند بر پهلوان * * كه بيدار باشىّ « 2 » و روشن‌روان جهان سر بسر زير پاى تو باد * * هميشه سر تخت جاى تو باد
خواتين و حظايا با رعونت جوانى « 3 » چون وفود موادّ « 3 » شادمانى در خراميدند و جامات راح پيش ايشان داشتند
حيّيت خدّيك بل حيّيت من طرب * * وردا بورد و تفّاحا بتفّاح
و بر طرف شمال چون نسيم شمال آرام يافتند و تمامت رجال و نساء
هامش
( 1 ) كلمهء « شاه » را فقط در ج دارد ، ( 2 ) ب ج د ه : بادى ، ( 3 - 3 ) آ : جو وحود مواد ، ج : چون وجود مراد ، ب بخطّ جديد : و وفور موادّ ،