دخترانرا به شوهر دهى گفت هروقت از خليفه من صدقه خواهم مرا ده دينارى زر دهد مرا خود اين مقدار بنفقات خود بايد پادشاه فرمود تا او را هزار بالش نقره بدهند نزديكان حضرت گفتند بر ولايت ختاى نويسند فرمود كه از خزانه نقد بدهند چون بالش از خزانه آوردند و پيش آن پير بنهادند پير گفت من چندين بالش ازينجا چون نقل كنم من مردى پير و ضعيفم يك بالش يا غايت دو بالش بيش برنتوانم داشت پادشاه فرمود تا اولاغ « 1 » و جوال و استعداد ترتيب كردند تا آن بالشها در صحبت نتوانم رسيد و اگر در راه واقعهء افتد دختران از انعام پادشاه محروم مانند فرمود كه دو مرد مغول ببدرقهء او و آن مال بروند تا بولايت ايل و او را بسلامت با آن بالشها بولايت ايل رسانند چون مغولان با او برفتند در راه وفات كرد اعلام حضرت پادشاه كردند پادشاه فرمود كه نشان خانهء خود نداده است و نگفته كه دختران او كجااند گفتند گفته است فرمود كه آن بالشها ببغداد برند و بخانهء او بدختران دهند و بگويند كه پادشاه اين بالشها صدقه فرستاده است تا آن دختران را به شوهر دهند ،
ديگر دخترى از نزديكان حضرت را به شوهر مىفرستادند صندوقى مرواريد كه هشت كس آن را برگرفته بودند بجهاز او آورده بودند چون آن صندوق در حضرت پادشاه بردند پادشاه بنشاط شراب مشغول بود فرمود تا سر صندوق برگرفتند تمامت مرواريد بود هر دانهء از يك دينار تا دو دانگ تمامت بر حاضران بخش كرد در حضرت عرضه داشتند كه اين صندوق از بهر فلان دختر بجهاز فرموده بودى فرمود كه آن صندوق ديگر كه همتاى اين صندوق است فردا روز بوى دهند ،
ديگر اتابك شيراز برادر خويش تهمتن را به خدمت قاآن فرستاد و در جملت
هامش
( 1 ) اولاغ بمعنى چاپار و بمعنى اسب است ( پاوه دو كورتى ) ،