تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
درويش آيد حال او معكوس شود و طالع مسعود گردد ،
پدر كز من روانش باد پرنور * * مرا پيرانه پندى داد مشهور كه از بىدولتان بگريز چون تير * * سرا « 1 » در كوى صاحب دولتان گير
و طبق ميوه را با عرض سخن پيش او بداشتند از آن ميوها دو سه در سولوق « 2 » ريخت در باطن اركان حضرت انكارى مشاهده كرد روى بديشان آورد كه او از موضعى دور مىرسد تا بدينجا بسيار مزارات متبرّك و مواضع مبارك سپرده باشد و خدمت بزرگان دريافته تيمّن بانفاس چنين كس غنيمت باشد از آن وجه ميوها در سولوق ريختم تا بهروقت از آن با فرزندان تنقّلى مىكنم بقايا را نيز شما قسمت كنيد و اسب براند چون باردو رسيد ميوها را از سولوق بيرون آورده است و اعداد آن را احصا كرده و شمرده و روى بدانشمند حاجب‌آورده و احوال منزل من پرسيده گفتست كه من معلوم ندارم كجا نزول كردست او را بازخواست بليغ كرد و فرمود كه تو چه مسلمانى باشى كه درويشى با بعد مسافت به حضرت ما رسد و تو از طعام و شراب و بيدارى و خواب او غافل باشى همين لحظه بخويشتن برو و او را طلب دار و بمقامى محمود در خانهء خود جاى ده و به همه معانى تفقّد او نماى من بنزديك بازار نزول كرده بودم از چپ و راست بتفحّص حال من مىدوانند تا يكى به من رسيد و مرا بخانهء او برد تا روز ديگر قاآن برنشسته گردونى چند بالش مىبيند كه بخزانه مىبرند از فتح شهرى در منزى « 3 » عدد آن هفتصد بالش دانشمند حاجب را فرمود كه آن شخص را بخوان چون حاضر شدم تمامت آن را به من فرمود و بمواعيد ديگر مستظهر گردانيد تمامت بالشها را قبض كردم و حال من از مضايق درويشى بفسحت
هامش
( 1 ) ج د : وطن ، ( 2 ) سولوق بمعنى مطلق ظرف و ظرفى است كه در آن آب نگاه دارند ( پاوه دو كورتى ) ، ( 3 ) منزى عبارت است از چين جنوبى كه آن را نيز ماچين و مهاچين يعنى چين بزرگ و مغولان ننكياس گويند ( بلوشه شفاها ) ، - آ : منرى ؟ ؟ ؟ ، ب ه : منرى ؟ ؟ ؟ ، ج د اين كلمه را ندارد ،