تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
ديگر شخصى بود كمانگر و كمانهاى بد ساختى و در شهر قراقورم چنان معروف كه هيچ آفريدهء كمان او را بجوى نخريدى و همان حرفت بيش نداشت كمانگر درويش شد و مختلّ « 1 » حال حيلهء ديگر نتوانست بيست كمان برداشت و بر سر چوبى بست و بر در اردو بايستاد چون از اردو بيرون آمد يكى را فرستاد كه او كيست گفت من آن كمانگرم كه هيچ‌كس كمان مرا نخرد و كسبى ديگر ندارم و كار بعجز رسيده است بيست كمان آورده‌ام بقاآن مىدهم فرمود كه كمانهاى او را بستدند و بيست بالش « 2 » به دو دادند ، ديگر قاآن را كمرى مرصّع نفيس آوردند آن را در نظر مبارك مىآرد و بر ميان مىبندد از سر « 3 » طرف آن ميخى جنبان مىشود بيكى از خواصّ داد تا استحكام آن ميخ كنند آن امير بزرگرى داد نام او رشيد سوده‌گر زرگر كمر بستد و خرج كرد و هر روز كه تقاضاى كمر مىكردند بنوعى ديگر عذرى مىگفت چون مماطلت از حدّ گذشت او را موكّل بر سر كرد تا كمر باز دهد حالت تضييع آن و اتلاف ناچار مىنمايد جهت چنين بىادبى او را بسته به خدمت پادشاه آوردند و عرضه داشت قاآن فرمود كه هرچند گناه بزرگست امّا اقدام بر امثال اين دليل عجز و ضعف و درويشى است كه اگر كار او بغايت اضطرار نرسيدى بر مثل اين‌چنين حركت انبساط ممكن نگشتى او را رها كنند و از خزانه صد و پنجاه بالش به دو دهند تا مرمّت احوال خود كند و بر مثل اين احوال جرأت ننمايد ،
لطفت ار مايهء وجود شود * * جسم را صورت روان باشد ما جاد بالوفر الّا و هو معتذر * * و ما عفا قطّ الّا و هو مقتدر 34
ديگر شخصى او را پيالهء حلبى آورد جماعتى كه در بارگاه نشسته بودند بستدند و بىآنك آرنده را در بارگاه آرند به خدمت او نمودند فرمود آرندهء
هامش
( 1 ) آ د : محيل ، ب : محتل ، ه : مجال خيال ، ( 2 ) بالش عبارت بوده است از پانصد مثقال زر يا نقره رجوع كنيد بص 16 ، و بالش مطلق ظاهرا منصرف ببالش نقره است ، ( 3 ) د ه : هر ،
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 177 | عطا ملك جوينى / محمد قزوينى