آنست كه در وقت شراب من كسى را صلتى مىفرمايم از راه سكرست كه در آن تعويقى مىاندازيد و مستحقّ را موقوف مىكنيد از ميان شما تا يك دو كس اعتبار امثال را جزاى افعال خود نيابند فايده نخواهد بود ،
غيرى طوع اللّحاة غيرى * * يسمع للّائمين امرا
معصية اللّائمين فيها * * كهى « 1 » و كلتاهما و تمرا 31
ديگر بوقت آنك شيراز ايل نبود شخصى از آنجا بيامد و زانو زد كه از شيراز بآوازهء مكرمت و برّ پادشاه آمدهام كه مردى عيال دارم با وام بسيار و قلّت استظهار و ملتمس پانصد بالش است كه مقدار قرض منست فرمود تا بر وفق ملتمس او بدادند و مثل آن زيادت كردند كفاة حضرت توقّفى كردند كه مزيد ملتمس اسرافست بلك اتلاف فرمود كه بيچارهء غمخوارهء بر آوازهء ما چندين كوه و صحرا پيموده باشد و گرما و سرما مشاهده كرده و ملتمس او بخرج مبادرت و مراجعت او وافى نباشد و قرض او را كافى نه اگر بر آن مزيدى نرود همچنان باشد كه محروم باز گشته چگونه روا توان داشت درويشى با بعد مسافت با نزديك اهل و اولاد مأيوس بازگردد تمامت آنچ اشارت رفت بىتعويق و تسويف به دو دهند درويش توانگر و شادمان بازگشت و پادشاه را نام نيكو در جهان بماند ،
اذا المعتفى وافى من البعد سائلا * * يراه حراما ردّه و هو عائل « 2 »
ديگر درويشى به حضرت او آمد و ده دوال بر چوبى بسته زفان بدعا گشاده از دور بايستاد نظر مباركش چون برو افتاد و استكشاف مهمّ او كردند نمود كه در كدخدائى خويش بزكى داشتم گوشت آن را نفقهء عيال كردم و پوست جهت سلاحداران دوال ساختم و آوردم دوالها بدست
هامش
( 1 ) كذا فى آ ب ( ؟ ) ، ه : لهى ، د ج اصلا اين دو بيت را ندارد ،
( 2 ) من قصيدة لأبراهيم بن عثمان الغزّىّ و قد سبق منها بيت فى ص 169 ، و فى ديوان الغزّىّ مكان يراه « رأيت »