تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
تمامت خلق را كه مانده بودند از زن و مرد بصحرا راندند و بكينهء تغاجار « 1 » فرمان شده بود تا شهر را از خرابى چنان كنند كه در آنجا زراعت توان كرد و تا سگ و گربهء آن‌را بقصاص زنده نگذارند و دختر چنگز خان كه خاتون تغاجار « 2 » بود با خيل خويش در شهر آمد و هركس كه باقى مانده بود تمامت را بكشتند مگر چهارصد « 3 » نفر را كه باسم پيشورى بيرون آوردند و بتركستان بردند و اكنون از بقاياى ايشان فرزندان هستند و سرهاى كشتگان را از تن جدا كردند و مجلس بنهادند مردان را جدا و زنان و كودكان را جدا و بعد از آن چون تولى عزم « 4 » هراة مصمّم گردانيد اميرى را با چهار « 5 » تازيك آنجا بگذاشت تا بقاياى زندگان را كه يافتند بر عقب مردگان فرستادند ، ذباب و ذئاب را از صدور صدور جشن ساختند ، عقاب بر عقاب از لحوم غيد عيد كردند ، نسور سور از نحور حور ترتيب دادند ،
ماتت لفقد الظّاعنين ديارهم * * فكأنّهم كانوا لها ارواحا
اماكن و مساكن با خاك يكسان هر ايوان كه با كيوان از راه ترفّع برابرى مىنمود چون خاك بزارى « 6 » تواضع پيشه گرفت ، دور از خوشى و معمورى دور شد ، قصور بعد از سركشى در پاى قصور افتاد ، گلشن گلخن شد ، صفوف بقاع قاعا صفصفا گشت ،
بلى استعبدته الحادثات فأصبحت * * خواشع تعتاد السّجود رباه و عهدى به كالمندل الرّطب عوده * * يبيسا « 7 » و كالمسك السّحيق ثراه
هامش
( 1 ) ج : طاغاجار ، د : ثغاجار ، آ : تغاجار ؟ ؟ ؟ ، ( 2 ) ج : طاغاجار ، آ : تعاحار ؟ ؟ ؟ ، ( 3 ) كذا فى ب د ه ، آ ج : چهار ، ( 4 ) آ ج مىافزايند : قصد ، ( 5 ) ه : چهارصد ، ( 6 ) د : برارى ، ( 7 ) حال من عوده ، - د : سنيّا ،