از بلاد اينست « 1 » و مسكن صدور مملكت رسند بر هيچ آفريده ابقا نكنند و همه را بر شمشير فنا گذرانند و زنان و فرزندان شما در ذلّ اسر افتند و در آن حالت گريز دست ندهد و چون اكنون متفرّق گردند يمكن اكثر مردم و الّا بعضى بارى نمانند و چون بر ابناى آدم جلاى وطن بسبب حبّ آن بمثابت جلاى روح است از بدن و در قرآن مجيد جلا در مقابل عذاب شديد است آنجا كه ميفرمايد و هو اصدق القائلين
وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيا
و چون اجل دست در دامن ايشان زده بود بلك با ايشان سر از گريبان بركرده و هو اقرب اليكم
مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
بتفرقه رضا ندادند و چون سلطان دانست و ديد كه قبول نصيحت در باطن ايشان جاىگير نيست فرمود كه هرچند نه قوّت بازو مفيد خواهد بود نه حصانت مكان منجح امّا هم بارو را مرمّت و عمارت واجب مىبايد داشت خلق بعمارت آن مشغول شدند و در آن چند روز خبر مغول تراخى گرفته بود سلطان را خيال افتاد كه لشكر مغول برفور از آب نخواهد گذشت سكونى گرفت و سلطان جلال الدّين را بمحافظت بلخ روان كرد و چون يك منزل برفت خبر رسيد كه يمه و سبتاى از آب گذشتند و بنزديك رسيدند جلال الدّين بازگشت و سلطان سبب آنك تا مردم را دلشكسته نشود باسم شكار برنشست و روى در راه نهاد و اكثر ملازمان را آنجا بگذاشت ،
رحل الأمير محمّد فترحّلت * * عنها « 2 » غضارة هذه النّعماء
و الدّهر ذو دول تنقّل فى الورى * * ايّامهنّ تنقّل الأفياء
و فخر الملك نظام الدّين ابو المعالى كاتب جامى و ضياء الملك عارض زوزنى « 3 » را با مجير الملك كافى عمر رخّى بگذاشت تا مصالح نشابور باتّفاق ساخته مىكنند چون سلطان برفت شرف الدّين امير مجلس كه خادمى بود و ركنى ركين از اركان سلطان و بملكى نشابور نامزد از خوارزم بر عزم مقام
هامش
( 1 ) د ه : بلاد است ،
( 2 ) ج : عنّا ،
( 3 ) آ : روزى ؟ ؟ ؟ ، د : زوزى ،