كه سلطان محمّد از آب ترمد گذشته و اكثر لشكر و اعيان و وجوه حشم را در قلاع و بقاع پراكنده كردست و با او زيادت مردى نمانده و او خايف و متوزّع ضمير از آب گذشت چنگز خان گفت پيش از آنك برو جمعيّتى گرد آيد و از اطراف اشراف به دو پيوندند و مدد او دهند كار او بايد ساخت و دل ازو بپرداخت و از سروران امرا يمه و سبتاى را گزين كرد تا بر عقب او بروند و از لشكر كه با او بودند به نسبت تعيين كرد سى هزار مرد كه هر يكى ازيشان و هزار مرد از لشكر سلطان گرگى و رمهء گوسفند جذوهء آتش و نيستانى خشگ بر معبر پنجاب « 1 » بگذشتند و مانند سيل كه از كوه عزم وادى كند بر پى او پويان و پرسان برسان دود مىشتافتند بابتدا ببلخ رسيدند مشاهير بلخ جمعى را پيش ايشان بازفرستادند و ترغويى « 2 » و نزلى بداد ايشان را زحمتى نرسانيدند و شحنهء بديشان دادند و از آنجا قلاووز و دليل ستدند و در مقدّمه طايسى « 3 » را بر سبيل يزك روان كردند چون بزاوه « 4 » رسيدند علوفه خواستند اهل زاوه دروازه در بستند و بسخن ايشان التفات نكردند و هيچچيز ندادند و چون مستعجل بودند توقّف نكردند و براندند اهالى چون علم ايشان بديدند كه ازيشان درگذشت و پس پشت بديدند از روى سر سبكى از حصارها دست بضرب طبل و دهل بردند و بفحش و شتم دهان بگشادند مغولان چون استخفاف ايشان مشاهده كردند و آواز ايشان بشنيدند بازگشتند و بر هر سه حصار بمحاربت پاى افشاردند و نردبانها بر ديوار راست كردند روز سيّم را وقت آنك جام افق از خون شفق مالامال شد بر سر ديوار رفتند و هركس را كه ديدند زنده نگذاشتند و چون فرصت مقام نداشتند آنچ حمل آن ثقيل بود بسوختند و بشكستند و اوّل پيادهء كه روزگار بر رقعهء جفا فرو كرد و نخست بازيئى كه از زير حقّهء گردون دغا پيشه بيرون آمد آن
هامش
( 1 ) آ : بنجاب ؟ ؟ ؟ ، د : بنجاب ، ب ، بنحاب ؟ ؟ ؟ ، ه : بنچاب ،
( 2 ) كذا فى ج ، آ : ترعونى ؟ ؟ ؟ ، د : ترغوا ، ب : تزغوى ، ه : تزغو ،
( 3 ) ب : طاسى ؟ ؟ ؟ ، د : طاسى ؟ ؟ ؟ ،
( 4 ) ج : برواه ،