بهر سو كه باره برانگيختى * * همى خاك با خون برآميختى
چون چنگز خان ياسا رسانيده بود كه او را دستگير كنند لشكر نيز به زخم نيزه و تير مبالغت نمىنمودند ميخواستند تا فرمان چنگز خان بجاى آرند جلال الدّين خود پيشدستى نمود و پاى برداشت و مركبى ديگر در كشيدند چون برآن سوار شد حمله كرد و هم در تك بازگشت ع ، چون برق برآب زد و چون باد برفت ، چنگز خان « 1 » چون ديد كه او خود را در آب افكند لشكر مغول خواست تا خود را بر عقب او فرا آب دهد چنگز خان مانع شد و از غايت تعجّب دست بر دهان نهاد با پسران مىگفت از پدر پسر چنين بايد ،
چو اسفنديار از پسش بنگريد * * بدان سوى رودش بخشگى بديد
همىگفت كين را نخوانيد مرد * * يكى زنده پيلست با شاخ و برد
همىگفت و مىكرد از آن سو نگاه * * كه رستم همىرفت جويان راه
فى الجمله هركس از لشكر او كه در آب غرق نشد بتيغ او « 2 » كشته شد و حرم و فرزندان او را حاضر كردند آنچ مردينه بودند تا اطفال شيرخواره را پستان منيّت در دهان حياة نهادند و دايه از ابن دايه ترتيب دادند يعنى بكلاغان سپردند ،
يعزّ علينا ان يظلّ ابن دأية « 3 » * * يفتّش ما ضمّت عليها شؤونها « 4 »
و چون مال و نعمتى كه با سلطان بود بيشتر نقديّات از زر و نقره بود آن روز فرمود تا در آب ريختند غوّاصان را درفرستادند تا آنچ ممكن بود از آب بيرون آوردند و اين حال كه از عجايب ايّام بود در رجب سنهء
هامش
( 1 ) ج اين دو كلمه را ندارد ،
( 2 ) د كلمهء « او » را نداد ،
( 3 ) الدّأى جمع الدّأية و هى فقار الكاهل فى مجتمع ما بين الكتفين من كاهل البعير خاصّة و ابن دأية الغراب سمّى بذلك لأنّه يقع على دأية البعير الدّبر فينقرها ( لسان العرب ) ،
( 4 ) الشّؤون عروق الدّموع من الرّأس الى العين و الشّأن مجرى الدّمع الى العين و الجمع شؤون ( لسان العرب ) و المراد بما ضمّت عليها شؤونها العيون فانّ الغراب اوّل ما يفتّش من القتيل هو عيناه ،