آن حاجت نيست آنچ در جوف زمين است بگوييد بعد از آن پرسيد كه امنا و معتمدان شما كيستند هركس متعلّقان خود را بگفتند باسم باسقاقى با هركس مغولى و يزكى « 1 » تعيين كرد تا كسى از لشكريان ايشانرا تعرّضى نرساند و از روى بىحرمتى و اذلال بديشان تعلّقى نمىساختند و مطالبت مال از معتمدان آن قوم مىرفت و آنچ مىدادند بزيادتى مثله و تكليف ما لايطاق مؤاخذه نمىكردند و هر روز وقت طلوع نيّر اعظم موكّلان جماعت بزرگان را بدرگاه خان عالم آوردندى ، چنگز خان فرموده بود تا لشكريان سلطان را از اندرون شهر و حصار برانند چون آن كار بدست شهريان متعذّر بود و آن جماعت از ترس جان آنچ ممكن بود از محاربه و قتال و شبيخون بجاى مىآوردند فرمود تا آتش در محلّات انداختند و چون بناى خانهاى شهر تمامت از چوب بود بيشتر از شهر به چند روز سوخته شد مگر مسجد جامع و بعضى از سرايها كه عمارت آن از خشت پخته بود و مردمان بخارا را بجنگ حصار راندند و از جانبين تنورهء جنگ بتفسيد از بيرون منجنيقها راست كردند و كمانها را خم دادند و سنگ و تير پرّان شد و از اندرون عرّادها و قارورات نفط روان مانند تنورى تافته كه از بيرون بكوهها « 2 » هيمهاى درشت مدد مىفرستند و از جوف تنور شررها در هوا ظاهر مىشود روزها برين جملت مكاوحت كردند و حصاريان حملها بيرون مىآوردند و بتخصيص كوك « 3 » خان كه به مردى گوى از شيران نر ربوده بود مبارزتها مىكرد و در هر حملهء چند كس مىانداخت و تنها لشكر بسيار را بازمىراند تا عاقبت كار باضطرار رسيد و پاى از دست اختيار بگذشت و آن جماعت بنزديك خالق و خلايق معذور شدند و خندق بحيوانات و جمادات انباشته شد و بمردان حشرى و بخارى افراشته فصيل
هامش
( 1 ) آ : يركى ؟ ؟ ؟ ، بعد بخطّى جديد : يزكى ، ج ه : تركى ، ب د اين كلمه را ندارد ،
( 2 ) كذا فى آ ج ، ب : كوهها ، د : بكوهها ، ه اين كلمه را ندارد ، و محتمل است صواب « بگوها » باشد يعنى بگوديها و حفرها ،
( 3 ) ج : كور ،