جماعت جهان اسير امير و امير اسير شده و كان ذلك على اللّه يسيرا
على رأس عبد تاج عزّ بزينه * * و فى رجل حرّ قيد ذلّ يشينه
تتار را موضع اقامت و منشأ و مولد واد غير ذى ذرع است با طول و عرض دور آن زيادت از هفت هشت ماهه راهست طرف شرقى با ولايت ختاى دارد و طرف غربى با ولايت ايغور و شمال با قرقيز و سلنگاى و جنوب با جانب تنكت و تبّت ، پيش از خروج چنگز خان ايشان را سرى و حاكمى نبودست هر قبيلهء يا دو قبيلهء جداجدا بودهاند و با يكديگر متّفق نه و دايم ميان ايشان مكاوحت و مخاصمت قايم بوده و بعضى سرقه و زور و فسق و فجور را از مردانگى و يگانگى مىدانستهاند و خواسته خان ختاى ازيشان ميخواسته است و ميگرفته و پوشش از جلود كلاب و فارات و خورش از لحوم آن و ميتهاى ديگر و شراب از البان بهايم و نقل از بار درختى به شكل ناژ كه قسوق « 1 » گويند و همان درخت ميوهدار بيش نرويد و در بعضى كوها باشد و از افراط سرما چيزى ديگر نه و علامت امير بزرگ آن بوده است كه ركاب او از آهن بوده است باقى تجمّلات ازين قياس توان گرفت و برين جمله در ضيق حال و ناكامى و و بال بودند تا چون رايت دولت چنگز خان افراخته گشت و از مضايق شدّت بفراخى نعمت رسيدند و از زندان ببستان و از بيابان درويشى بايوان خوشى و از عذاب مقيم بجنّات نعيم و لباس از استبرق و حرير و اطعمه و فواكه و
لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ
وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ
و اشربه مختوم ختامه مسك و ازين وجه درست شد كه دنيا بحقيقت بهشت اين جماعت است بضاعات كه از اقصاى مغرب مىآرند بنزديك ايشان مىكشند و آنچ در منتهاى مشرق مىبندند در خانهاى ايشان مىگشايند بدرها و كيسها از خزانهاى ايشان پر مىكنند كسوت همه روز مرصّع و زربفت گشته و در اسواق مواضع اقامت ايشان جواهر و ديگر قماشات چنان رخص گرفته
هامش
( 1 ) ج د و : فسوق ، ب ه : فستوق ،