« س »
ببالد گرچه سازندش ز الماس * چو ناخن در كف دهقان او داس : 701
تحير الوهم من اقبال صاحبنا * فازوا به آمالهم من فيضه النّاس : 480
و القى فى الغيفاء خضر برحمته * و فى لجّة البحر اليأس الياس : 480
رسد چو وقت ، گره از گره گشود شود * دليل قطرهء باران و غنچهء گل بس : 401
شمار سپه را ندانست كس * هوا قحط بود از براى نفس : 424
« ش »
يا پرى چهرهاى بود سركش * دستها را گرفته بر آتش : 547
رند دل دادهايست عاشق وش * ديده پرآب و دل پر از آتش : 670
فلك از عشق او چون ديد مستش * ز هرسو با طناب رود بستش : 703
مىكشد هر كه مىشود يارش * به سرّ چشم خويشتن بارش : 670
هر درختى به صحن گلزارش * همچو چنگيست تاكها تارش : 547
به نوعى گرم و سوزان مىرود از دل برون تيرش * كه از بوى كباب افتد به فكر زخم نخجيرش : 356
خدايى كافرينش در سجودش * گواه مطلق آمد بر وجودش : 710