نمايد « 1 » فلك آنچنان زين بنا * كه از سرو بارى « 2 » فتد زير پا
ز شأن و ز رفعت بجايى رسيد * كه احول دو او را چو گردون نديد « 3 »
بلى گردهم مثلى از خود فشاند * كه بهر مثالش دگر جا نماند « 4 »
مخمّر شد از بهر تعمير اين * چو آب و گلش آسمان و زمين
از آن خويش را چرخ بر سر گذاشت * كه تنها زمين پايهء او نداشت
عجب نبود از پرتو آفتاب * نجنبد ز جا سايهء آن جناب « 5 »
بود دامنش « 6 » زير كوه گران * ازين سو بدان « 7 » نجنبد از آن « 8 »
عجين خاك پاكش ز آب بلور * گچش از سفيداب رخسار حور
ز خاكش برد آبرو نوبهار * ازو خاك چون دست شاهد نگار « 9 »
عروسيست « 10 » چشم جهانى بر او * همه آب و تاب و همه رنگ و بو
به ظاهر به از باطن اهل حال * به باطن به از روى صاحب جمال
ببر « 11 » رخت گلبندى از جامهها * چو پيراهن « 12 » دلبران تن نما
گدايى بود بر درش آسمان * كه كشكول دارد ز مه بر ميان
ز دريوزهء مهر رخسار شاه * پر از نور كردست « 13 » كشكول ماه
عروسى بود پاى تا سرنگار * بهشتى بود چارفصلش بهار
خيابان او همچو عمر ابد * محالست هرگز به آخر رسد
جوانى بود يك گل باغ او * از اين روى دوران بود داغ او
پى بردن دل ز اهل نظر [ گ 262 آ ] * نهاده كلاه فرنگى به سر
ز سقفش نگه « 14 » بود كوتاه دست * نمىشد ز تالار اگر چوب بست
ز تالار او عقل در حيرتست * بهشت برين را برو غيرتست « 15 »
هامش
( 1 ) . د : بماند .
( 2 ) . مج : بردبارى .
( 3 ) . م :كه احول دو او را بجايى نديد .ل : ندر .
( 4 ) . مر :كه بهر مثالش چو گردون جا نماند .( 5 ) . اساس ، ده ، ل : حباب .
( 6 ) . اساس : بودامنش .
( 7 ) . اساس ، ل : بدان سان .
( 8 ) . م : اين بيت را ندارد .
( 9 ) . ل : به كار .
( 10 ) . ل : عروس است .
( 11 ) . د : برو .
( 12 ) . م : پيرامن .
( 13 ) . م : كرده است . مر : كردهست .
( 14 ) . م : نكو .
( 15 ) . م : عبرتست .