تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهان آراى عباسى ( فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
نمايد « 1 » فلك آنچنان زين بنا * كه از سرو بارى « 2 » فتد زير پا ز شأن و ز رفعت بجايى رسيد * كه احول دو او را چو گردون نديد « 3 » بلى گردهم مثلى از خود فشاند * كه بهر مثالش دگر جا نماند « 4 » مخمّر شد از بهر تعمير اين * چو آب و گلش آسمان و زمين از آن خويش را چرخ بر سر گذاشت * كه تنها زمين پايهء او نداشت عجب نبود از پرتو آفتاب * نجنبد ز جا سايهء آن جناب « 5 » بود دامنش « 6 » زير كوه گران * ازين سو بدان « 7 » نجنبد از آن « 8 » عجين خاك پاكش ز آب بلور * گچش از سفيداب رخسار حور ز خاكش برد آبرو نوبهار * ازو خاك چون دست شاهد نگار « 9 » عروسيست « 10 » چشم جهانى بر او * همه آب و تاب و همه رنگ و بو به ظاهر به از باطن اهل حال * به باطن به از روى صاحب جمال ببر « 11 » رخت گلبندى از جامه‌ها * چو پيراهن « 12 » دلبران تن نما گدايى بود بر درش آسمان * كه كشكول دارد ز مه بر ميان ز دريوزهء مهر رخسار شاه * پر از نور كردست « 13 » كشكول ماه عروسى بود پاى تا سرنگار * بهشتى بود چارفصلش بهار خيابان او همچو عمر ابد * محالست هرگز به آخر رسد جوانى بود يك گل باغ او * از اين روى دوران بود داغ او پى بردن دل ز اهل نظر [ گ 262 آ ] * نهاده كلاه فرنگى به سر ز سقفش نگه « 14 » بود كوتاه دست * نمىشد ز تالار اگر چوب بست ز تالار او عقل در حيرتست * بهشت برين را برو غيرتست « 15 »
هامش
( 1 ) . د : بماند . ( 2 ) . مج : بردبارى . ( 3 ) . م :كه احول دو او را بجايى نديد .ل : ندر . ( 4 ) . مر :كه بهر مثالش چو گردون جا نماند .( 5 ) . اساس ، ده ، ل : حباب . ( 6 ) . اساس : بودامنش . ( 7 ) . اساس ، ل : بدان سان . ( 8 ) . م : اين بيت را ندارد . ( 9 ) . ل : به كار . ( 10 ) . ل : عروس است . ( 11 ) . د : برو . ( 12 ) . م : پيرامن . ( 13 ) . م : كرده است . مر : كرده‌ست . ( 14 ) . م : نكو . ( 15 ) . م : عبرتست .
تاريخ جهان آراى عباسى ( فارسى ) — صفحة 648 | ميرزا محمد طاهر وحيد قزوينى / سيد سعيد مير محمد صادق