سرشتند از آب گوهر « 1 » ترا * از آن دارد افلاك بر سر ترا
تويى زينت افروز روى زمين * تويى گوهر تاج چرخ برين
خرد گفت چون وسعتت شد عيان * كه امروز واكرد چشمى جهان
ز افلاك بگذشتى از عرش نيز * ندارد گذشت ترا هيچ چيز
به وصف تو اى آسمان منير * شنيدم كه مىگفت بر ناوپير
فلكها به آن « 2 » كبريا زادگى * از و ديده چون ، سايه « 3 » افتادگى
[ گ 261 ب ] گذشت از فلكها و شد عرش « 4 » ساى « 5 » * برون آمد از بيضه گويا هماى
به تن گاو را استخوان گشت خرد « 6 » * ز روزى كه او بر زمين پافشرد
ز بالاى اين قصر دولت قرين * به گردون بزرگى فروشد زمين
فلك در بر اين بروج « 7 » شرف * چو بر چهرهء ماه ، رنگ « 8 » كلف
به اندازهء بحر نبود شناه * تصور درو كم بود چون نگاه « 9 »
برآيد كسى چون به بالاى او * چو افلاك فرشست بر پاى او « 10 »
تصور نمايد چو بيند فرود * كه شد پايش از ايستادن كبود
عنان را ز گرديدن افلاك يافت « 11 » * ز خود آنچه مىجست در خاك يافت
پس از ديدنش چرخ را شد يقين * كه در خاك بودست « 12 » رفعت دفين
از آن پيش كاين كاخ گردد عيان * ملك بود چون مرغ بىآشيان
شد از بطن خاك آسمان جلوهگر * كه فرزند باشد شبيه پدر
جهانگرد لب را « 13 » ز تعريف بست « 14 » * كه باشد نمايان ز هرجا كه هست
بگردد ز شوق ، آسمانش به سر * چو برگرد فرزند قابل « 15 » پدر
ز رفعت شد از آسمانها « 16 » بلند * چو موجى كه گردد ز دريا بلند « 17 »
هامش
( 1 ) . م : كوثر .
( 2 ) . د ، مج : به اين .
( 3 ) . مج : ساز .
( 4 ) . اساس : - « عرش » .
( 5 ) . ل : شد سايه ساى . م : شد او به پاى .
( 6 ) . د ، مج : خورد .
( 7 ) . د : + اوج .
( 8 ) . د : زنگ .
( 9 ) . م : پگاه .
( 10 ) . د : اين بيت را ندارد .
( 11 ) . د ، ل : تافت .
( 12 ) . م ، مر : بوده است .
( 13 ) . ده ، م ، مج : را لب .
( 14 ) . م : پست .
( 15 ) . مج : گردد .
( 16 ) . م : آسمان .
( 17 ) . د : اين بيت را ندارد .