اصطلاح امير شكاران بولى دهد كه مبادا در « 1 » نخستين مرتبهء صيادى « 2 » كه هنوز ادراك لذّت « 3 » صيدافكنى ننموده از بيم « 4 » نبرد معركهء مبارزت زخمى « 5 » شده ، بعد از آن چنان كه شايد اقدام بر اين امر ننمايد و به حسب « 6 » اتفاق گراز نرى « 7 » كه به علّت حداثت سن و نورسيدگى سفيدهء « 8 » صبح اسنانش « 9 » از تيرهشب كام و دهان ، طلوع نمايانى نداشته از بيشه برمىآيد . امير شكاران را به علّت بعد مسافت چون بعد از امعان « 10 » [ نظر ] ، نشانى از دندان او ملحوظ نمىگردد ، شير نوآموز را مطلق العنان مىسازند و چون شيوهء رسانيدن آن اژدهاى شيراندام تمام بوده مانند مرغان سبكپرواز « 11 » در دم ، ادراك آن گراز نموده ، بىباكانهاش در قيد و چنگ و دندان درمىآورد « 12 » و بعد از رسيدن ، شيربانان كه دندان آن عدوى بىامان را ملاحظه مىنمايند ، « 13 » از بيم غلطى كه نموده بودند مضطرب مىگردند . قضا را « 14 » بعد از تفحّص و دقّت نظر معلوم مىشود كه دست امير شكار قضا به ريشهء « 15 » درخت كه غذاى « 16 » مقرر گراز « 17 » است ، « 18 » دهان آن اجل رسيده را درهم پيچيده و استادانهاش « 19 » از ابناى « 20 » نوع به همين كار برگزيده است .
الحق نظارگيان را از اين حال تعجّب بر تعجّب « 21 » افزود و خداساز بودن كارهاى اين خسرو اقليم گشا در مرآت عيان چهرهء ظهور نموده ، بعد از تكرار « 22 » شكار « 23 » شيران اژدهاكردار ، خسرو قدرشناس امر فرمودند كه قلادهء مرصع و زنجير طلا به جهت ايشان ترتيب داده ، محفّهها به لاجورد و طلا تزيين نمايند و پيكر ايشان را به جهت امتياز به جلهاى زربفت آرايند . « 24 » اميد كه تا شير گردون « 25 » گردان است اين
هامش
( 1 ) . ل : زور .
( 2 ) . اساس : - « صيادى » .
( 3 ) . مج : لذه ادراك .
( 4 ) . د : - « از بيم » .
( 5 ) . ده : رخمى .
( 6 ) . ده : و نخست .
( 7 ) . د : گرازى .
( 8 ) . ل : لله سفيد .
( 9 ) . د : آستانش . ده : سنانش .
( 10 ) . د : امعانى .
( 11 ) . مج ، د ، ده : سبك تاز . ل : سبكبار .
( 12 ) . مج ، ده : آرد .
( 13 ) . م ، مج : نمايند . د : نمىنمايند .
( 14 ) . ده : و قضيه .
( 15 ) . م : رشيقه .
( 16 ) . ل : قضاى .
( 17 ) . ل ، د : گرازان .
( 18 ) . مج : گراز است . الحق نظارگيان . . .
( 19 ) . اساس : استادانه .
( 20 ) . ده : انباى .
( 21 ) . د : - « بر تعجب » .
( 22 ) . ل : آنكه .
( 23 ) . اساس : - « شكار » . ل : از شكار .
( 24 ) . مج : ازانيد .
( 25 ) . ده : گردان .