آرزومند اين مىباشد كه پس از روانه شدن سوى « 1 » كشور نيستى ، پيكر او را روانهء خاك پاك مدينهء مشرفه ، صلى اللّه على صاحبها « 2 » نمايند و از بهر بازماندگان او آنچه شايان پسنديدگان كوى دريافت باشد به جاى آورند .
هنوز فرستادگان او در درگاه خسرو گيتى پناه « 3 » بودند كه نوشتهء شاه نظر بيگ [ زيگ ] در باب بدرود نمودن « 4 » - پادشاه تركستان - جهان گذران را به پايهء اورنگ جهان گشايى رسيد و فرمان خديو جهانيان از براى آوردن كالبد او با بازماندگان به سپاهان « 5 » نوشته گرديد و پيشخانهء و الا بسوى بهمن زار فرستاده شد . در آن سرزمين هر روز سوار شده [ گ 215 ب ] به تاختن اسب و باختن چوگان و انداختن تير و برداشتن بندگان « 6 » و نواختن سازهاى دلگشا و گرفتن جام « 7 » و كشيدن بادهاى اندوه زدا ، هنگامه افروز بزم خوشدلى مىگرديدند « 8 » و در همان روزها ميرزا [ محمّد ] مهدى صدر ايران « 9 » به جهت « 10 » دادن آش « 11 » ندر محمّد خان دستورى رفتن سپاهان يافت و به آئين پيش و شيوهء نخست پادشاه « 12 » فرمانروا كامران و كامياب ، داد خوشدلى مىدادند تا هنگامى كه تاراجگران هواى مهر ماهى ، « 13 » جامهء گلبندى بهار را از بر روزگار برآوردند و هزاردستان خانهء پدرى ، گلشن را دربسته به مرغان بيگانه سپرد . « 14 » هواى شهر جلوتاب « 15 » آرزوى شاهنشاهى گرديد و هوس گردش دشت و بيابان پاى در دامن كشيد . سراپردهء شاهى به سوى سپاهيان روان و سپاهان « 16 » از اين خوشدلى چون زليخا جوان شد . روزى به آئين پيش ، از براى كماندارى هوس سوارى نمودند ، چون تنگ « 17 » كشيدن تنگ ، يكران را از سبكى جولان « 18 » بازمىدارد از اين رو در آن كار ، سخت كوشى به كار نرفته بود . از آنجا كه كارى كه « 19 » روى نمودن آن ناگزير است
هامش
( 1 ) . م ، د : - « سوى » . مج : به سوى .
( 2 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : - « مشرفه ، صلى اللّه على صاحبها » .
( 3 ) . مر : ستان .
( 4 ) . م : كردن .
( 5 ) . م : اسپاهان . مج : صفاهان .
( 6 ) . د : - « و برداشتن بندگان » .
( 7 ) . م : - « و گرفتن جام » .
( 8 ) . ده : مىگرديد .
( 9 ) . اساس : - « ايران » .
( 10 ) . ده : از براى .
( 11 ) . مر : آب آش .
( 12 ) . م ، ل ، د : پادشاهان . مج : پادهان .
( 13 ) . د : - « ماهى » .
( 14 ) . م ، ل : سپردند .
( 15 ) . مج : جلوهتاب .
( 16 ) . د : - « روان و سپاهان » .
( 17 ) . اساس : نيك .
( 18 ) . م : - « جولان » . ل : چون .
( 19 ) . د : - « كارى كه » .