را « 1 » پيچيدنى و برچيدنى داند .
لراقمه « 2 »
ز رشتهء نفس پاره پاره معلومست * كه دل بهستى ناپايدار نتوان بست
و گروهى كه به معلمى لطف يزدانى شرح « 3 » كهن اوراق « 4 » ايّام را خوانده و غبار ملال انديشههاى باطل از دامن ضمير افشاندهاند از گران خوابى دايهء دنيا بر دل ، بارى « 5 » و از بى مهرى آباى علوى بر خاطر غبارى ندارند . يقين حاصل است كه آن سركردهء ارباب دريافت نيز از وقوع قضيهء ناگزير « 6 » سلطنت و مغفرت پناه ندر محمّد خان كه در حقيقت دين واجب الاداى حيات را به دامن محصّلان ليالى و ايّام شمرده ، گوهر خورشيد فروغ نفس شريف را از رهن « 7 » تركيب عنصرى برآوردهاند ، آينهء خاطر را غبارآلود كلفت نخواهند گردانيد و عمر عزيز را كه قدر آن شناختنى « 8 » است از روى « 9 » آگاهى در تحصيل مرضات « 10 » الهى صرف نموده ، ايّام حيات را به خوشدلى و كامرانى خواهند گذرانيد « 11 » و دوستان را در وقوع اين قضيه ، شريك غالب خود تصوّر خواهند فرمود . « 12 »
چون در حينى كه آن سفر گزين ملك بقا را ، كاركنان قضا عطف عنان از دار غرور به سراى سرور مىفرمودهاند ، « 13 » خواهش آن داشتهاند كه نعش شريف « 14 » ايشان نقل مدينهء مشرفه على ساكنها الف « 15 » صلوات « 16 » و تحيّه « 17 » كرده شود و قيام به تقديم وصايا ، به مقتضاى قوانين « 18 » شريعت غرّا موقوف به رضاى اوليا و اوصيا « 19 » مىباشد ، لهذا بر ذمّت نعمت لازم نمود كه شخصى را كه به صفت زبان دانى موصوف باشد به رفاقت متعلّقان و منسوبان سلطنت پناه مزبور نزد آن زيبندهء اورنگ سلطنت فرستد
هامش
( 1 ) . مر : - « حيات را » .
( 2 ) . م : بيت . مج : نظم . ل : - « لراقمه » .
( 3 ) . ل : نرخ .
( 4 ) . ل : ارزاق .
( 5 ) . ل : يارى .
( 6 ) . اساس : ناگر .
( 7 ) . د : ارزش .
( 8 ) . مج : شناختن .
( 9 ) . م : وى .
( 10 ) . ل : مرضيات .
( 11 ) . ل : گذرانند .
( 12 ) . م : نمود و . ل : نمود .
( 13 ) . مج : مىفرمودند .
( 14 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : مطهر .
( 15 ) . د : الف الف .
( 16 ) . م ، ل ، د ، ده : سلام . اساس : صلوة .
( 17 ) . د : التحيه .
( 18 ) . م ، ل : - « قوانين » .
( 19 ) . م : اصيا .