ازلى چنانچه كشور معمور افلاك را به فروغ مسندآرايان « 1 » كواكب و نجوم زيب و بها داده و اكليل نور و ضيا بر فرق اعتبارشان نهاده ، بسيط زمين را نيز « 2 » به وجود فايض الجود سلاطين ذىشأن رشكفرماى « 3 » بساط آراستهء آسمان نموده و زنگ كلفت از آينهء ضمير ساكنان غبرا به مصقل ضياى [ گ 212 آ ] جبين فرمانروايان ملكآرا ، زدوده و به نوعى كه فيما بين كواكب ، يكى از افاضهء « 4 » انوار به خورشيدى زبان زد پادشاه و گدا و ديگرى بهلالى انگشت نما است ؛ كشور خدايان را نيز از افاضهء احسان بدين عنوان به تفاوت مراتب ، افسر امتياز بر سر نهاده و مانند نور آفتاب عالمتاب « 5 » كه محيط « 6 » مركز زمين است ، كرهء خاك را به قبضهء تملّك و اقتدار ايشان داده ، به آيينى كه هريك از جماد و نبات به قدر استعداد و قابليت مواد « 7 » كسب فيض از روشنان « 8 » عالم بالا مىنمايند ، افراد بنى « 9 » نوع نيز از خطوط شعاعى احسان پادشاهان « 10 » كه كليد مخزن آمال است ، فراخور حال قفل از ابواب مآرب مىگشايند .
للّه الحمد « 11 » كه اعليحضرت ظلّ الهى « 12 » را از تحلّى و تجلّى « 13 » صفات مزبور مانند ضياى بيضاى عالم آرا كه ماحى آثار انوار كواكب است ، از زمرهء تاجداران ، پيرايهء امتياز در بر و افسر افتخار بر سر است ، در در « 14 » صدف ، از شوق گوهر « 15 » پاشى دست جوادش « 16 » چون دل در سينهء عشّاق بى تاب و دل كان از بيم جود كيسهپردازش ، مانند درياى آب است . حاصل عرق پيشانى دهقان در ايّام جودش چون ابر نيسان گوهر است و كيسهء باغبان از زرپاشى ايادى « 17 » كرمش مانند غنچهء گل پرزر ، مايدهء « 18 » كرمش گرسنه چشمان فاقه را از تماشاى گنج شايگان « 19 » سير نموده ، وسايل بىخانومان از
هامش
( 1 ) . اساس : - « آرايان » .
( 2 ) . د : - « را نيز » .
( 3 ) . مر : - « رشك فرماى » .
( 4 ) . اساس : يكى از افاضهء احسان بدين عنوان به تفاوت . . .
( 5 ) . م ، مج ، مر ، ده : + آفتاب .
( 6 ) . اساس : - « كه محيط » .
( 7 ) . ل : مراد .
( 8 ) . مج : روشنايى . ده : آرزوشان .
( 9 ) . م : - « بنى » .
( 10 ) . مج : پادشاهى .
( 11 ) . ده : الحمد اللّه .
( 12 ) . مر : ظلّ اللّهى .
( 13 ) . مج : - « تجلى » . ل : كلى . د : ظلّ الهى از تجلى . ده : بحلى .
( 14 ) . ل : دزده .
( 15 ) . ده : گهر .
( 16 ) . ل : جودش .
( 17 ) . ده : اياذى .
( 18 ) . م : - « مايده » .
( 19 ) . ل : رايگان .