بازوى اقبال سليمانى پيوسته همّت و الا و نيّت « 1 » معلّى به مقتضاى « 2 » عدالت كامله و مروّت شامله بر آن مصروف است كه مور ضعيفى به غفلت « 3 » بى سپر « 4 » مراكب مواكب « 5 » مسعود و جنود نامحدود « 6 » نشده ، نخست به رشحات زلال نصايح « 7 » و مواعظ چشم غنودگان ، خواب غفلت را سرمايهء « 8 » انتباه و آگاهى كرامت فرماييم و ابواب دخول دار السلام « 9 » امان ، بر روى آشنا و بيگانه گشاييم « 10 » كه هر كس به رهنمايى ديدهء بيدار ، خود را به اين مأمن جهانيان [ گ 202 ب ] رساند ، از تصادم خلل و تعرّض خوارى و ذلل « 11 » مصون و محروس ماند و اگر به اغواى « 12 » تيره بختى و برگشته روزگارى از اين سعادت محروم و « 13 » اسير سرپنجهء استيلا و اقتدار سپاه نصرت پناه گردد .
در يوم النشور كه عدالت پيشگان را زمان عيش و سرور و ظلم اندوزان را ظلمت شب ديجور است ، دامان اعمال غبارآلود و بال « 14 » و نكال « 15 » نباشد و لهذا در حينى كه الويهء دولت و اعلام فتح و نصرت بدين صوب « 16 » در حركت مىآمد ، تيرهروزان قلعهء « 17 » بست را كه كوكب اقبالشان از ظلمات جهل مركب در محاق بود ، به محض رضاجويى خالق و رفاه حال خلايق از زور بازوى شوكت و چيرهدستى جنود فتح و نصرت آگاهى فرموديم « 18 » و آن گروه خذلان « 19 » پژوه ، متانت حصار و رصانت « 20 » ديوار را پردهء ديدهء آگاهى و قفل زبان عجزاندوزى و عذرخواهى خود « 21 » ساخته ، فرمان واجب الاذعان را تلقى به قبول « 22 » ننمودند ، « 23 » تا آنكه « 24 » به مقتضاى « 25 » نواميس
هامش
( 1 ) . مج : نهمت .
( 2 ) . مج : به مقتضى .
( 3 ) . م : - « به غفلت » .
( 4 ) . ل : سر .
( 5 ) . ده : - « مواكب » .
( 6 ) . د : نامعدود است .
( 7 ) . ل : مصابيح .
( 8 ) . م : سرمهء .
( 9 ) . ده : دار السلم .
( 10 ) . مج : فرماييم .
( 11 ) . اساس ، م ، مج ، مر : زلل .
( 12 ) . اساس : اغوى .
( 13 ) . م ، مر ، ل : + ماند . مج ، د ، ده : + مانده .
( 14 ) . ل : آلودهبال .
( 15 ) . اساس ، م : و بال نكال .
( 16 ) . مج : نصرت در اين صورت .
( 17 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : - « قلعه » .
( 18 ) . اساس : فرمودم .
( 19 ) . د : عدت .
( 20 ) . ده : رضانت .
( 21 ) . اساس : - « خود » .
( 22 ) . مج : - « به قبول » .
( 23 ) . م ، مج : نمودند .
( 24 ) . مج : با آنكه .
( 25 ) . اساس ، مج : به مقتضى .