ظلّ رحمن « 1 » جبال و تلال و برار و بحار يكسان است لاجرم بالأخره از كردار ناشايست و اعمال نابايست خود « 2 » خايب و خاسر گشته ، اسير پنجه خوارى و بستهء فتراك بىاعتبارى گرديد و « 3 » مفصل اين اجمال آنكه بعد از اصغاى اين خبر كه باعث تهييج غبار شور و شرّ است ، فرمانفرماى [ گ 175 آ ] نوع بشر « 4 » به مقتضاى عدالت كه مبادا بعد از التهاب نايرهء بى امان غضب « 5 » نخل وجود گناهكار و بىگناه به آتش مكافات اعمال سوخته گردد ، جهت اطمينان خاطر آن گروه حيرت پژوه ارقام مشتمل بر استمالت فرستاده ، قيد فرمودند كه شيمهء كريمهء عدالت ، هيچ يك از افراد الناس را بدون ثبوت جرايم در موقف بازخواست نمىدارد ، چون منشأ اين حركت ناشايست بدسلوكى حاكم ايشان بوده به جهت « 6 » ارتكاب اين امر كه بناچار از ايشان ظهور يافته ، از الطاف بيكران نوميد نبوده ، به دربار اقبال حاضر گردند كه مقرر فرماييم كه منسوبان درگاه خلايق پناه تشخيص گفتگوى طرفين نموده ، اگر خليل خان به درازدستى تطاول گلچين عرض و ناموس خوارترين شخصى از ايشان شده باشد ، مقرر « 7 » فرماييم كه به كيفر « 8 » اين امر شنيع ، « 9 » غنچه سان « 10 » پوست از اندام آن پريشاندماغ بيرون آرند « 11 » و اگر بى موجبى مصدر اين امر شنيع « 12 » شده باشند ، به دستور « 13 » به زلال صفح و عفو « 14 » شسته گردد ، آن قوم برگشته بخت از غايت ضعف طالع ، تخريب اساس سست بنياد ، قوّت وهمى ننموده ، سالك طريق ناكامى گرديدند ، تا آنكه جلادت شعار جرأت آثار ، قلندر سلطان چوله تفنگچى آقاسى « 15 » با فوجى از ملازمان خاصّهء شريفه و بيگلربيگيان كوه گيلويه و لرستان « 16 » و حكام شوشتر و دزفول و ساير محال فارس به تنبيه و تأديب آن گروه بىعاقبت « 17 » مأمور گرديد « 18 » و آن كوه رفيع منيع را كه به فحواى اين ابيات : « 19 »
هامش
( 1 ) . اساس ، ده ، ل ، : يدركم . م : ظلّ الهى . مج : ظلّ الرحمن .
( 2 ) . م : - « خود » .
( 3 ) . م ، مج ، مر ، د : گرديدند .
( 4 ) . مج ، مر ، د ، ده : + نخست .
( 5 ) . اساس : - « غضب » .
( 6 ) . م : + بوده و .
( 7 ) . د : امر .
( 8 ) . م : مكافات .
( 9 ) . مج : - « به كيفر اين امر شنيع » . د : شنيع شده باشند به دستور به زلال صفح و عفو .
( 10 ) . مر : - « سان » .
( 11 ) . م : برآورند .
( 12 ) . م : فعل قبيه .
( 13 ) . ده : + زلات آنان .
( 14 ) . م : عدل .
( 15 ) . ده : + باشى .
( 16 ) . مج : لورستان .
( 17 ) . مج : متعاقب .
( 18 ) . م : گرديدند .
( 19 ) . مج ، ده : ابيات كه .