لراقمه « 1 »
اهل زمانه كى پى يارى « 2 » قدم زنند * گردد جهان فسرده گر از مهر دم زنند
چون سنگ و آهن آتش سوزان ثمر دهد * زين « 3 » بوسهء نفاق كه بر روى هم زنند
تا زمانى كه دار السلطنهء اصفهان كه منتخب حديقهء جنان است ، مقرّ رايات دولت و اعلام اقبال « 4 » گرديده ، جمعى از تفنگچيان « 5 » از سلوك ناملايم « 6 » ميرفتاح آغاز شكايت و دادخواهى نمودند و عجوزى كه به فرمودهء تفنگچى آقاسى دو پسر او را به قتل رسانيده « 7 » بودند « 8 » ، سرهاى آن [ دو ] مظلوم « 9 » را به درگاه معلى آورده ، فرياد و نفير به كرهء اثير رسانيده « 10 » ، روز به روز افغان « 11 » مظلومان ازدياد مىپذيرفت ، تا رفته رفته گوش زد باريافتگان سرادقات جاه و جلال گرديد .
فرمان واجب الاذعان كه مانند آب حيوان در جداول شريان ارباب ايقان جريان دارد ، از چشمهسار نفاذ تراوش نمود كه اعتماد الدوله و جانى خان قورچى باشى و مرتضى قلى خان ايشيك آقاسى باشى و ديوان بيگى و ساير اركان دولت و اعيان حضرت به حقيقت رسيده ، حقيقت « 12 » شكايت جماعت مزبوره را معروض سدهء و الا و درگاه معلى نمايند ؛ جماعت مزبوره در كشيكخانه در دولتخانهء مباركه احضار دادخواهان نموده ، از روى اسناد و نوشتجات به ثبوت پيوست « 13 » كه مبلغى خطير از مواجب و انعام تفنگچيان و وجوهاتى « 14 » كه از مال سركار خاصهء شريفه به تحصيل تفنگچيان مقرر شده ، « 15 » تصرف نموده ، تحرير اين مطلب « 16 » نموده ، « 17 » به نظر كيميا اثر رسانيدند « 18 » و آن شوريده بخت به گمان آنكه « 19 » اجتماع و ازدحام باعث استخلاص و وسيلهء خلاص او مىتواند بود ، « 20 » با عشاير و هواخواهان [ گ 174 ب ] خود كه يكى از آن جمله محمد سعيد مين باشى ، برادرزادهء او بود و ساير جماعت كه جمّ « 21 » غفير و
هامش
( 1 ) . م : مثنوى . مج ، مر : نظم . د : بيت . ده : منظوم .
( 2 ) . مج : بازى .
( 3 ) . م ، مج ، د ، ده : اين .
( 4 ) . د : - « اقبال » . ده : نصرت .
( 5 ) . د : - « تفنگچيان » .
( 6 ) . م : ناهموار .
( 7 ) . د : رسانيدند .
( 8 ) . د : - « بودند » .
( 9 ) . مر : مظلومان .
( 10 ) . مج ، مر : رسانيدند و . ده : رسانيد و . اساس ، د ، ل : + بودند .
( 11 ) . مج : افقان .
( 12 ) . م : چگونگى .
( 13 ) . ده : رسيد .
( 14 ) . م : وجوهات .
( 15 ) . مج : + بود .
( 16 ) . مج : كلمات .
( 17 ) . د : - « نموده » .
( 18 ) . اساس ، ل : رسانيد .
( 19 ) . مج ، اينكه .
( 20 ) . م ، مر ، د ، ده : شد .
( 21 ) . م ، د : جمعى .