تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهان آراى عباسى ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧

لراقمه « 1 »

اهل زمانه كى پى يارى « 2 » قدم زنند * گردد جهان فسرده گر از مهر دم زنند چون سنگ و آهن آتش سوزان ثمر دهد * زين « 3 » بوسهء نفاق كه بر روى هم زنند
تا زمانى كه دار السلطنهء اصفهان كه منتخب حديقهء جنان است ، مقرّ رايات دولت و اعلام اقبال « 4 » گرديده ، جمعى از تفنگچيان « 5 » از سلوك ناملايم « 6 » ميرفتاح آغاز شكايت و دادخواهى نمودند و عجوزى كه به فرمودهء تفنگچى آقاسى دو پسر او را به قتل رسانيده « 7 » بودند « 8 » ، سرهاى آن [ دو ] مظلوم « 9 » را به درگاه معلى آورده ، فرياد و نفير به كرهء اثير رسانيده « 10 » ، روز به روز افغان « 11 » مظلومان ازدياد مىپذيرفت ، تا رفته رفته گوش زد باريافتگان سرادقات جاه و جلال گرديد . فرمان واجب الاذعان كه مانند آب حيوان در جداول شريان ارباب ايقان جريان دارد ، از چشمه‌سار نفاذ تراوش نمود كه اعتماد الدوله و جانى خان قورچى باشى و مرتضى قلى خان ايشيك آقاسى باشى و ديوان بيگى و ساير اركان دولت و اعيان حضرت به حقيقت رسيده ، حقيقت « 12 » شكايت جماعت مزبوره را معروض سدهء و الا و درگاه معلى نمايند ؛ جماعت مزبوره در كشيكخانه در دولتخانهء مباركه احضار دادخواهان نموده ، از روى اسناد و نوشتجات به ثبوت پيوست « 13 » كه مبلغى خطير از مواجب و انعام تفنگچيان و وجوهاتى « 14 » كه از مال سركار خاصهء شريفه به تحصيل تفنگچيان مقرر شده ، « 15 » تصرف نموده ، تحرير اين مطلب « 16 » نموده ، « 17 » به نظر كيميا اثر رسانيدند « 18 » و آن شوريده بخت به گمان آنكه « 19 » اجتماع و ازدحام باعث استخلاص و وسيلهء خلاص او مىتواند بود ، « 20 » با عشاير و هواخواهان [ گ 174 ب ] خود كه يكى از آن جمله محمد سعيد مين باشى ، برادرزادهء او بود و ساير جماعت كه جمّ « 21 » غفير و
هامش
( 1 ) . م : مثنوى . مج ، مر : نظم . د : بيت . ده : منظوم . ( 2 ) . مج : بازى . ( 3 ) . م ، مج ، د ، ده : اين . ( 4 ) . د : - « اقبال » . ده : نصرت . ( 5 ) . د : - « تفنگچيان » . ( 6 ) . م : ناهموار . ( 7 ) . د : رسانيدند . ( 8 ) . د : - « بودند » . ( 9 ) . مر : مظلومان . ( 10 ) . مج ، مر : رسانيدند و . ده : رسانيد و . اساس ، د ، ل : + بودند . ( 11 ) . مج : افقان . ( 12 ) . م : چگونگى . ( 13 ) . ده : رسيد . ( 14 ) . م : وجوهات . ( 15 ) . مج : + بود . ( 16 ) . مج : كلمات . ( 17 ) . د : - « نموده » . ( 18 ) . اساس ، ل : رسانيد . ( 19 ) . مج ، اينكه . ( 20 ) . م ، مر ، د ، ده : شد . ( 21 ) . م ، د : جمعى .