رستم خان به هوس آنكه هرگاه در پايهء سرير اعلى « 1 » بوده باشد ، راتق و « 2 » فاتق كلى و جزئى « 3 » امور خواهد بود ، به عرض رسانيد كه توقف او در مشهد مقدس مقرون به صلاح دولت روزافزون نيست و اگر در درگاه فلك پيشگاه باشد ، « 4 » [ گ 169 ب ] به صواب نزديكتر خواهد بود و عريضه را مصحوب نظام الملك ، وزير خود به درگاه جهانپناه فرستاده بود . نظام الملك در اثناى راه به شخصى كه رقم اشرف « 5 » به شرح فوق نزد رستم خان مىبرد ، « 6 » برخورده ، چاپار « 7 » او را مراجعت فرموده ، به اتفاق خود به درگاه معلى آورد . چون اين جرأت زياده از قدر وسع « 8 » اطاعت پيشگان فرمان پذير بود و مرجوع « 9 » بودن رأى صواب نماى « 10 » بيضا ضيا ، از عرض « 11 » اين مطلب مفهوم مىگرديد ، بنابر انتظام امور سلطنت و جهانبانى مقرر فرمودند كه سر آن گردنكش را از تن جدا ساخته ، در مشهد مقدس - عبرة للناظرين « 12 » - گردانيده ، منادى نمايند كه هر كس پيرو آمال و امانى « 13 » خود بوده ، سالك طريق خلاف « 14 » رضاى اعليحضرت ظلّ اللّهى « 15 » باشد ، « 16 » به اين طريق به پاداش اعمال گرفتار مىگردد و عليقلى بيگ ديوان بيگى را كه در درگاه معلى بود ، محبوس فرموده ، مقرر شد كه « 17 » به قلعهء كلاب برده ، در آنجا محافظت نمايند و ذو الفقار بيگ يوزباشى قورچيان آجرلو را به حبس عيسى بيگ كه به نيابت سپهسالار در « 18 » تبريز بود ، تعيين « 19 » نمودند و مقرر شد كه ذو الفقار بيگ او را از تبريز به قلعهء « 20 » الموت برده ، به كوتوال آنجا سپارد [ و روزى كه عليقلى بيگ ديوان بيگى كه در درگاه معلّى محبوس بوده ، مقرر فرمودند كه به قلعهء كلاب برده در آنجا محافظت نمايند و رقم مطاعهء لازم الاطاعه به اسم نتيجة الآمراء العظام غازى سلطان ، خلف مرحوم آقا خان مقدم كه بعد از فوت والد
هامش
( 1 ) . م ، ل ، ده : + خلافت . مج ، د : + خلافت مصير .
( 2 ) . مج : + دقايق .
( 3 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : كليات و جزئيات .
( 4 ) . م ، ل : بوده باشد .
( 5 ) . م : - « اشرف » .
( 6 ) . د ، ده : مىبرده .
( 7 ) . م ، ل ، د ، ده : + را . اصل ، مر : - « چاپار » .
( 8 ) . م : وسع قدر .
( 9 ) . م ، مر ، ده : مرجوح . مج : فرمان پذير او مرجوع .
( 10 ) . م : - « صواب نماى » .
( 11 ) . م ، ل : عروض . مج : عرض .
( 12 ) . م : عبرة الناظرين .
( 13 ) . مج : دانايى .
( 14 ) . د : - « خلاف » .
( 15 ) . م ، مج ، ل : ظل الهى .
( 16 ) . د : نباشد .
( 17 ) . م : داشتند . مج : فرمودند كه . ل ، ده : فرمودند .
( 18 ) . ل ، ده : + دار السلطنهء .
( 19 ) . مج : معين .
( 20 ) . ده : - « الموت » .