اسلام و رسيدگى بامور آن بپردازند و ادارهء امور مدرسه بعموى ايشان مرحوم سيد اسد اللّه طباطبائى واگذار گرديد و ناظم الاسلام نتوانست بعد از رفتن آقاى سيد محمد صادق از مدرسه با رئيس جديد كه عم و پدرزن رئيس سابق بود بسازد يعنى آن رفاقت حقيقى و حسن تفاهمى كه با جناب آقاى طباطبائى داشت ديگر با رئيس جديد وجود نداشت ازينرو كار مدرسهء اسلام را ترك و سالى چند را صرف تأليف تاريخ بيدارى كرد ، چنان برميآيد كه در استبداد صغير گرفتار مضيقهء مالى بوده و چون در اينموقع داراى زن و فرزند هم شده بود برايش سخت گذشته . ( ناظم الاسلام بعد از سال 1320 قمرى هجرى از حال تجرد در تهران خارج شد و پس از يكى دو سال داراى پسرى شد بنام على كه ميرزا على ناظمزادهء شعاعى باشد كه در 1362 قمرى هجرى در كرمان وفات كرد ) ميتوان گفت در حوادث مقدماتى مشروطه و وقايع حاصلهء از آن ناظم الاسلام نه مانند بعض همقدمانش بوكالت و مقاماتى رسيد و نه مانند عدهء ديگر گرفتار مشقات و بليات و شكنجه و حبس گرديد گويا يگانه نتيجهء كه از سالها مجاهدت و كوشش برد همان نمايندگى مجلس برادرش ميرزا هدايت اللّه شمس الحكماء بود كه آن هم در دورهء اول فقط عنوانى بود لا غير .
چندى كه از استقرار مشروطيت گذشت و ناظم الاسلام را بواسطهء بالا رفتن سن و گرفتارى پاىبند عيال حال مجاهده و تلاش براى زندگانى در تهران نماند يكباره ميل برگشت به وطن مالوف را در خود يافت و عزم خود را جزم كرد كه بقيهء عمر را در كرمان بگذراند به تكليف دوستان قديمى و همقدمان صميمى شغل قضاء در دادگسترى ( عدليه آن روز ) كرمانرا قبول كرد و با چند تن از محترمين كرمان كه در تهران بودند در حدود سال 1330 قمرى ( گويا يكى دو سال بعد از سال سى قمرى ) به كلى از مركز قطع علاقه كرد و با عايله روانهء كرمان گرديد و آنگاه طرق و شوارع مغشوش و هيچ راهى از دزدان و راهزنان در امان نبود و علاوه براى مسافرت وسيله و مركوبى جز همان وسايل و مراكب قديم نبود و طى مراحلى بسيار و راهى دور و دراز از تهران تا كرمان با چنان وسايل و بيم دزد بسيار متعسر بود و حقيقت السفر قطعة من السقر را هر آن مجسم و ممثل مينمود ناظم الاسلام و قافلهء كرمانيان بيشتر طول مسافت را طى كردند و از راهزنان حولوحوش كاشان و اصفهان جان بسلامت بردند ولى در اول خاك كرمان و آخر خاك يزد نزديك قلعهء شمش گرفتار دزدان فارسى گرديدند و مختصر اموال ايشان را راهزنان بردند .
چنين بخاطر دارم كه از وى شنيدم گفت « در آنحال تمام همّ من مصروف بحفظ اوراقى كه نوشته بودم بود و آن اوراق در دستمال يا جعبهء ( ترديد از نگارنده است ) كوچكى بود و از دزدان خواهش كردم كه فقط آن اوراق و بستهء كاغذ را به من واگذارند در اول خيال كردند كه آن بستهء اسكناس است و چون اوراق را بايشان نشان دادم راضى شدند كه آن را به من واگذارند » ( برنگارنده معلوم نشد كه در آن گرفتارى باز اوراقى از تاريخ بيدارى از قسمتهاى چاپ نشده از ميان رفته يا پس از آن ) بهر حال بدانحال ناظم الاسلام پس از يكسفر بسيار طولانى ( افزون از بيست سال ) بكرمان وارد شد .
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة مقدمه 30
مساهمون: ناظم الاسلام كرمانى
صمقدمه ٣٠