بخنده درافتادند .
نگارنده گفت چهقدر فرق است بين اين مجلس و مجلسى كه دو ساعت قبل داشتيم يعنى منزل آقاى طباطبائى چه آنجا گريه و زارى بود از واقعه كرمان اما اينجا خنده و خوشحالى آنجا محزون بوديم بر شهداى كرمان اينجا خورسند و مسروريم از مزاح آنجا تغيّر و تغيير داشتيم اينجا شربت و شيرينى . آقايان من ما بايد لباس سياه بپوشيم و خون گريه كنيم كه در كرمان سه نفر مجتهد مسلم را چوب زدند و سياست اشرار و قطاع الطريق را درباره آنان جارى كردند و جمعى از برادران و خواهران ما را بتير و تفنگ مارتين از پا انداختند ما بايد عزادار باشيم كه يكنفر مثل ظفر السلطنه كه پستترين شاهزادگان و از عقل و علم عاريست مسلط بايد باشد بر دو كرور جمعيت كرمان و بلوچستان كه هرچه دلش بخواهد بجاآورد فعال لما يريد تاكنون هرچه بود باز علماء قوم محترم بودند و رفع ظلم ميكردند حالا كه خودشان اينگونه مظلوم واقع شوند ديگر بسايرين چه خواهد گذشت ، ديگر آنكه فردا شب شب نوزدهم رمضان و ليلة العزاى اسلامى است اين خنده و مزاح اين مجلس وراح اين شربت و شيرينى چيست حاج شيخ خواست جوابى دهد كه در اين اثناء آقا سيد على آقا يزدى كه از علماء تبريز و يزدى الاصل مىباشد وارد شد پس از جلوس و به عمل آمدن تعارفات رسمى بقيه مذاكرات در ميان آمده جنابش از اينواقعه متأثر شده فرمود تاكنون در اسلام چنين اتفاقى نيفتاده و شايد يكى از آدمهاى اين آقا را چوب زده باشند و شايد بىاحترامى بنوكر آقا شده است حاج شيخ گفت خير به من هم نوشتهاند اين پاكت حاج شيخعلى است كه به من نوشته است جناب آقا سيد على آقا متقبل شد كه قضيه را بشاه عرض كند حاج شيخ فضل اللّه هم متقبل شد تا يك اندازه همراهى كند همان شبانه مراجعت نموده وقايع را خدمت آقاى طباطبائى عرض نموده فرداى آنشب در مساجد طهران عنوان منبرى واقعهء كرمان بود آقاى طباطبائى خودش منبر رفته شرحى از ظلم ديوانيان عموما و از عين الدوله خصوصا بيان فرمود صداى گريه و ندبهء مستمعين بلند شد .
شرح
اول نهاد تيشه بر آن ريشه كز نخست * او را نبى نشاند و على گشت آبيار
يعنى درخت علم و عمل آنكه باشدش * تا حشر لطف قائم بالذات برك و بار
قدرت نمائيش همه اين شد كه بين روز * از روز اهل علم و عمل آورد دمار
مفتوح كرد باب اهانت بغدر و مكر * اول به روى شخص شخيص بزرگوار
شيخ شيوخ عصر محمد فريد دهر * آن واعظ نكو سخن كامل العيار
ميخواست ماند و شكند سد اهل علم * ميخواست تا به دو بكند رخنه در هزار
بارى على الرؤس نمودند از دو سو * او را اسير همچو اسيران زنگبار
اما همين طريق كه بود از براى حفظ * فوجيش در يمين و گروهيش در يسار
طلاب جمله در طلبش وامحمداه * گفتند و ساختند خلاصش زاشقيا
بىحربه چونكه جيش خداوند ذو المنن * بر حربيان شدند دليرانه صفشكن
سلطان فوج ياور عبد المجيد داد * فرمان قتل جملگى از خبث خويشتن