و نيز نگارنده روزى كه مشار اليه در خانه آقاى طباطبائى آمده بود در مجلس در ضمن مذاكره گفت ملاى سيصد سال قبل به كار امروز مردم نميخورد شيخ در جواب گفت خيلى دور رفتى بلكه ملاى سى سال قبل به درد امروز نميخورد ملاى امروز بايد عالم بمقتضيات وقت باشد بايد مناسبات دول را نيز عالم باشد الخ .
از مذاكرات در اين مجلس حالش معلوم خواننده خواهد شد چه پس از ورود ما و بجا آمدن پذيرائى و مرسومات متداوله سخن از واقعهء كرمان بميان آمد آن حرارت غريزى و آن آتش غيرتى كه در قلب ما مشتعل بود بسخنان مشار اليه تسكين يافت از جمله سخنانش اينكه حاكم هر محلى بايد در نظم آن محل ساعى باشد هركس مخل نظم باشد بايد او را سياست و تنبيه نمايند خواه ملا باشد خواه سيد حاج ميرزا محمد رضا باعث فتنه و شرارت بود او را تنبيه نمودند شما هم اگر اقدامى بر ضد دولت كنيد تبعيد و منفى خواهيد گرديد .
مجد الاسلام گفت جناب آقا اين حاج ميرزا محمد رضا از معتبرين علما و پسر مرحوم حاج ابو جعفر نوه مرحوم حاج آقا احمد از شاگردان جناب آخوند ملا كاظم خراسانى است در زهد و ورع و عمل در كرمان شخص اول است رياست او در كرمان بيش از رياست جنابعالى است در طهران امروز كه ظفر السلطنه او را چوب زد فردا عين الدوله شما را طناب خواهد انداخت . اگر امروز جلوگيرى نكنيد فردا بصدمه خواهيد افتاد .
بنده نگارنده گفت ما نه از راه التجا و اضطرار باينجا آمدهايم چه مقاصد خود را بطور سهل ميتوان انجام داد ما برحسب فرمايش آقاى طباطبائى خدمت رسيده براى اطلاع جناب عالى از اين واقعه موحشه و اينكه بدانيم آيا شما با خيالات آقايان همراهى داريد يا نه اگر شروع به كار نموديم شما تا چه اندازه حاضريد .
حاج شيخ گفت من تا يك اندازه همراهى دارم عين الدوله را ملاقات مينمايم يك خلعت براى
شرح
بالجمله از خوف رسيدن مدد و قزاق ورود بمدرسهء مرحوم حاج ابو الحسن دادند حقيقه احتياطا متحصن شدند و انتظار دستور حركت بوجه احسن ميكشيدند از قضاياى اتفاقيه كامل مجيد و فاضل رشيد و عالم وحيد و بارع سديد مرحوم سيد عبد الحميد شهيد سعيد رفسى با زبان روزه از حوزهء درس ملاذ الاسلام غوث المسلمين العالم الزكى و المجتهد النقى آقا ميرزا محمد تقى گرگانى مد ظله مراجعت كرده و كتابهاى درس در زير بغل داشته آن هنگامه و شليك سرباز را ديده خطاب باحمد خان كرد بطور تغيّر ( مگر تو مسلمان نيستى چرا امر بشليك دادى مگر اينها مسلمان نبودند اگر دولت از تو مؤاخذه ميكرد ميگفتى كه ملت هجوم آورده و حبسى را بردند ) در خلال اين خطابه از قرار مسموع احمد خان گلولهء تفنگ را مىزند بر سينهء اين سيد سعيد و او را شهيد مينمايد .
زمانيكه سلسلهء جليلهء علميهء و غيرهم متروس و مشحون كردهاند مدرسهء را اول اديب المجاهدين وارد شد درحالتى كه خون از ساق او جريان داشت او را در ايوان قبلى طرف غرب خوابانيدند در اين اثنا نعش آقا سيد الحميد رحمه اللّه را نيز وارد كردند و در ايوان شرقى خوابانيدند جناب خلاق المعانى بر بالين آن سيد جيّد نشسته و سؤال كردند ( آقا چه ميخواهى ) از آخر حنجره نالهء كشيد چنين مفهوم شد كه