بالاخره ظفر السلطنه آقا يحيى را مخاطب نموده بسيار اظهار ندامت كرد و گفت خدا لعنت كند اين دو شاهزاده را حالا متمنّيم خودتان برويد و با آقا همراه باشيد و از ايشان معذرت خواسته و بىگناهى مرا عرضه داريد .
روز شنبه مردم فهميدند چه شده جرئت از خانه بيرون آمدن هم نداشتند دروازهها و راهها هم سپرده شده بود كه كسى بيرون نرود شب در خانهء آقا ازدحامى شده تا صبح مشغول تعزيهدارى بودند تا پنجم و ششم ماه رمضان تعزيهدارى بود و از ازدحام جمعيت دالان خانه و چند اطاق خراب شد .
يكى از ثقات نوشته است يك شب آقا شيخ محمد تقى كه از علماء كرمان است منبر رفته و همينقدر اين فقره دعا را خوانده بود ( اللهم انّا نشكر اليك فقد نبيّنا و غيبة وليّنا ) كه فرياد بلند شده بود و آن شب چند نفر را غشوه دست داده بود . علماى كرمان هيچيك به نماز جماعت و مساجد حاضر نشدند الا آقاى حاج محمد خان مقتداى شيخيه كه زنها ازدحام كرده مجبور نمودند او را برفتن به لنگر كه مزرعهايست در هفت فرسخى شهر كرمان و در آن مزرعه بود بعد از چهار ماه مرحوم شد .
بعضى از موثقين گويند كه عوام كالانعام نجاست زيادى برده در محراب مسجد ريخته و زنها از پنجرهها و روزنههاى بام مسجد شيخيه نجاست بسيارى به مسجد ريخته به اين جهت آن مرحوم مسجد را ترك كرد و از كرمان مهاجرت نمود .
هيجان مردم كرمان روزبروز در ازدياد بود يعنى در مساجد و شبها در خانها مشغول گريه و زارى بودند تا بيست و هشتم رمضان كه بسعى علماى طهران ظفر السلطنه از حكومت كرمان معزول و روانه طهران گرديد .
حكومت كرمان را تفويض نمودند بشاهزاده فرمانفرما كه تلگرافا او را امر كردند كه از كرمانشاه نقل كند بكرمان شهر آرام شد و هرچه اهالى شهر درخواست كردند كه حاج ميرزا محمد رضا برود كرمان قبول نشد و جواب داد مادام كه بارض اقدس نروم بكرمان مراجعت نميكنم .
شرح
فرمود چه لقب دارم گفت سلطان المحققين فرمود بسيار خوب شما از عقب من بيائيد و هرجا كه ميخواهيد مرا ببريد بگوئيد خودم ميروم اگر تخلف كردم از عقب با گلوله مرا بزنيد به جهت اينكه اگر در اطراف الاغ من اين سربازها جمع باشند و اهل محله از زن و مرد مرا اسير شما ملاحظه نمايند خوف فتنه و فساد است بهتر آنست يك نفر همراه من باشد بقيه از عقب بيايند احمد خان قبول نكرده اطراف الاغرا سربازها احاطه كرده چون نزديك مسجد مرحوم حاج ابو الحسن معمار رسيدند و اهل آن گذر و بازارچه و طلاب مدرسه و راهگذر اين قسم مقهوريت را ديده و بهيجان آمده سئوال ميكردند از حضرت والد كه شما را كجا مىبرند در جواب ميفرمود عين الدوله مرا احضار كرده اين سربازها غريبند چون مرا نميشناسند اينطور رفتار مينمايند و كسبهء بازارچه را سواره در حال عبور تسليه ميداد كه صبر نمائيد انشاء اللّه نقلى ندارد چون نزديك سربازخانه باغ پسته بيك معروف رسانيدند احمد خان گفت پياده شويد و به سربازخانه داخل گرديد در جواب فرمودند مرا اينجا پياده ننمائيد همينطور سواره كه سرباز احاطه دارد مرا بخيابان برسانيد كه نزديك است و آسوده حال شويد بواسطه اينكه اگر مرا وارد در سربازخانه نمائيد ميترسم اهل اين محله و ساير كسبه در مقام اقدام استرداد و ارجاع