تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
جناب ناظم الاسلام در باب مرحوم حاجى شيخ احمد كرمانى و مرحوم حاجى ميرزا حسنخان و مرحوم ميرزا آقا خان كه در تبريز محبوس و در آنجا شهيد شدند از قول بنده چنين مينويسد : از ميرزا صالح خان وزير اكرم كه آن اوقات از اجزاء ايالت آذربايجان بود نقل كرده‌اند كه حضرات در محبس با كمال قدس و زهد هميشه مشغول عبادت و تلاوت قرآن بودند خاصه شيخ احمد كه اغلب اوقات بصوت حسن تلاوت قرآن ميكرد و صوتش خيلى جذابيت داشت بنوعيكه تمام خلوتيها در اطاق محبس جمع شده گوش بتلاوت قرآن او ميدادند و اغلب گريه ميكردند چون تاريخ بايد صحيح باشد اين است كه اين بنده ميرزا صالح خان اصل ماوقع را مينويسم : اولا اين بنده بعد از حركت مرحوم مظفر الدين شاه بطهران نايب الحكومهء رسمى آذربايجان بودم نه از اجزاى جزو يك روز محمد على ميرزا كه آن ايام تازه وليعهد شده بود بنده را خواسته تلگرافى از مرحوم ميرزا على اصغر خان امين السلطان نمود كه سه نفر مقصر از اسلامبول مىآورند سى نفر سوار بفرستيد در آواجق چالدران كه سرحد ايران و عثمانى است مقصرين را تحويل گرفته به تبريز بياورند بنده هم رستم خان قراجه داغى را با سى سوار روانه نموده رستم خان قريب يك ماه در سرحد معطل شده از حضرات خبرى نشد مشار اليه بدون اجازه به تبريز مراجعت نمود محمد على ميرزا تلگرافى بطهران كرد كه رستم خان يك ماه در سرحد معطل و چون از حضرات خبرى نشده مراجعت به تبريز كرده است . از طهران جواب دادند كه مقصرين اينروزها بسرحد وارد ميشوند معجلا رستم خان را بسرحد مراجعت دهيد مجددا رستم خان را روانه كرديم بنده هم نميدانستم كه اين مقصرين كيها هستند و تقصيرشان چيست دو سه دفعه هم از محمد على ميرزا تحقيق كردم گفت منهم نميدانم ولى محققا ميدانسته چون از بنده ظنين بود نميخواست بگويد و از اينجا سوءظن او كه حسن‌ظن بوده معلوم مىشود حضرات را كه وارد مرند و منزلى تبريز نمودند محض احتياط كه مبادا اسباب فرار يا استخلاص آنها فراهم بيايد اسكندر خان فتح السلطان كشيكچى باشى خود را هم با جمعى سوار بمرند فرستاد كه در معيت رستم خان باهم باشند . همچنين چون بنده نايب الحكومه بودم و اختيار محبوسين انبار دولتى را داشتم حضرات را به من نداد خود محمد على ميرزا خانهء در محلهء ششكلان داشت به جهت ناتمامى تعميرات عمارت دولتى در همان عمارت و خانهء مخصوص خود مىنشست شبانه بدون اطلاع بنده حضرات را وارد نموده و در خانهء اختصاصى خود حبس نمود كه بنده هم نتوانستم آنها را ملاقات و از وضع آن بيچاره‌ها مطلع شوم در اين بين از پارهء جاها لازمهء تحقيقات را محرمانه نموده و درصدد استخلاص آنها برآمدم حتى بيكى از قراولها ده تومان داده قلمدان و كاغذى بحضرات رساندم كه از محبس بمرحوم ميرزا آقاى مجتهد پسر مرحوم حاجى ميرزا جواد آقا و ساير علماء كاغذ التجا نوشته و استخلاص خود را بخواهند آنها هم بعلماء كاغذ نوشته بتوسط همان قراول كاغذها بعلماء رسيد . بنده هم خيلى طالب و مايل بودم كه با حضرات ملاقاتى كنم يك روز وقت غروب نميدانم براى چه كارى از دار الحكومه بخانهء محمد على ميرزا رفته ديدم تنها در اطاق كتابى ميخواند به بنده هم اجازهء جلوس داده گفت اين كتاب را يكى از اين سه نفر محبوس كه اسمش ميرزا حسنخان است براى ايران قانون نوشته كتاب را داد دست بنده من هم چند سطرى خوانده بعد