گفت شما اين محبوسين را نديدهايد جان من امشب بمحبس رفته آنها را استنطاق كنيد گفتم به اين شرط ميروم كه يكنفر هم با من بيايد خودتان هم در پشت در ايستاده هرچه صحبت ميكنيم بشنويد ، قبول كرد ، محمد على ميرزا و بنده و اسكندر خان فتح السلطان و ميرزا قهرمان خان نير السلطان رفتيم به محبس خودش پشت در ايستاد ما سه نفر وارد محبس شديم . ديدم اين بيچارهها تازه از نماز فارغ و هنوز خليلى را بپايشان نگذاشته و سه نفرى صحبت مىكنند فتح السلطان و ميرزا قهرمان خان روبروى آنها نشسته بنده هم محض اينكه نميخواستم محمد على ميرزا حال ملالت مرا به بيند گوشه محبس نشسته محمد على ميرزا هم از سوراخ در نگاه ميكرد فتح السلطان و ميرزا قهرمان خان با حضرات بناى صحبت گذاشتند بعد از ربع ساعت گفتم من هم ميخواهم با شما قدرى صحبت كنم گفتند شما ميرزا محمود « 1 » خان حكيم فرمانفرما هستيد گفتم نه مىبينيد كه لهجهء من تركى و يكى از نوكرهاى وليعهدم قوطى سيگار خود را درآورده بهريك يك سيگار تعارف نموده خود هم سيگارى دست گرفته مشغول صحبت شديم با ايما و اشاراتى كه لازم بود حضرات جنس بنده را شناختند صحبت از مرحوم آقا سيد جمال الدين انداختم كه در كجا با او آشنا شديد گفتند در اسلامبول براى اتحاد اسلام مجلسى تشكيل شده بود ايشان رئيس بودند ما هم از اعضاى مجلس در آنجا آشنا شدهايم بنده صحبت را كشيدم بفوايد اتحاد اسلام و نتيجهء آن كه براى ايران حاصل مىشود خيلى در اين خصوص صحبت كردم حضرات بنده را خوب شناختند ديدم اين بيچارهها دور نيست بعضى صحبتها كنند كه مضر حال آنها باشد بنده مخصوصا صحبت را پرت نموده نميخواستم صحبت ديگرى بميان بيايد در آخر گفتم كه ناصر الدين شاه را براى چه كشتند شيخ احمد گفت بسكه نوشتند دادند دستش و قبول نكرد كشتند بنده پا شدم شيخ احمد گفت خواهش داريم به قدر نيم ساعتى هم تشريف داشته باشيد كه صحبت نمائيم بيچارهها نميدانستند كه محمد على ميرزا پشت در ايستاده و من طفره ميزنم گفتم چون من روماتيسم دارم و هواى زيرزمين رطوبى است نميتوانم زيادتر از اين بنشينم گفتند از وليعهد خواهش ميكنيم كه فردا شب يا پس فردا شب اطاق خشكى قرار دهند شما هم تشريف بياوريد قدرى صحبت نمائيم گفتم چه عيب دارد اگر وليعهد اجازه بدهد حاضرم همين كه پا شدم شيخ احمد گفت ميدانى اين چه زنجيريست كه گردن ما زدهاند اگر ميدانستيد اين زنجير را از طلا درست نموده روزى يك مرتبه به زيارت آن مىآمديد من هم واقعا خون بسرم زده از حال طبيعى خارج شده بودم گفتم من ميدانم اگر بعضىها هم بدانند همين حرف تا مدتى كه در تبريز بودم به كلى محمد على ميرزا از من سلب اطمينان نموده و مرا دوچار چه صدماتى نمود . بعد از اينكه از محبس بيرون آمديم محمد على ميرزا گفت كه استنطاق شما همه از اتحاد مسلمين دنيا و علمى بود گفتم بلى در اول استنطاق
هامش
( 1 ) مقصود حاج ميرزا محمود خان دكتر خلف مرحوم ميرزا عبد الكريم معتمد الحكماء است كه بدكتر فرمانفرما معروفست و از يگانه دانشمندان اين عصر بشمار ميرود و از مناديان آزادى محسوب و در عداد بيداركنندگان اولين و از بدايت عمر هرجا بوده تلويحا و تصريحا آنچه امروز شنيده مىشود گوشزد مردم ميكرد و با مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادى در پاريس و جاهاى ديگر مجالست نموده و با مرحوم ميرزا آقا خان خصوصيت غايبانه و مكاتبه داشت و در موقع حالات اين دانشمند بيايد .