تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
همه كشور ما عروسى است خوش * ولى شوى او زشتخوى و ترش نخواهم زمانى كه اين نوعروس * بيفتد به زير جوانان روس بگيتى مباد آنكه اين حورديس * شود همسر لردى از انگليس پدر گرچه باشد خسيس و لئيم * به از آنكه فرزند گردد يتيم تو هرچند نامهربان و بدى * و ليكن بسان پدر از خودى پدر هستى اى مهتر نامدار * ولى بس جفاجوى و ناسازگار اگر چند امروز هستم اسير * ولى نيست بيگانه بر من امير اسارت مرا هست ليكن بتن * كه روشن روانم بود شاد و شن مرا گر بود وحشيانه پدر * از آن به كه مامم رود دربدر بزرگان كه اين رازها سفته‌اند * ببرهان حكمت چنين گفته‌اند كه هر ملت از خود ندارند شاه « 1 » * بود حال آن ملت از بن تباه كسى را كه در تن نباشد روان * دگر چون پديد آيد از وى توان بباشند در پيش بيگانه خوار * سرآيد بر ايشان همه افتخار همه پست باشند و افكنده سر * نه بينند روز بزرگى دگر نخيزد از ايشان يكى دلفروز * ببازارگانى سرآرند روز دگر نامدارى نيايد پديد * نه يك اختراعى ز كار جديد نه سردار جنگى نه يك نامجوى * نه شاعر نه يك مرد تاريخ‌گوى نه يك فيلسوف مبارك اساس * نه ذو فن نه مرد ستاره‌شناس چنان چونكه اين حال باشد عيان * ز رفتار كار سرائيليان كه در ذلت و خوارى آرند سر * نخيزد از ايشان يكى نامور همان قوم كلدان و آئور « 2 » كوش * كز ايشان نباشد بگيتى خروش

در مقام اندرز و نصيحت ملوك

سزد گر ازين حال عبرت برى * گزينى تو رسم و ره مهترى بجنبى ز جا با كمربند تنگ * برآئى همى از پى نام و ننگ چو نوشيروان حكمرانى كنى * به پيرانه سر نوجوانى كنى مسيحا صفت با دم معجزات * تو در پيكر مرده آرى حيات پديدار سازى هم‌آئين داد * جهانرا كنى از نكوئى تو شاد
هامش
( 1 ) مرادش پادشاه عادل است چه مسلك ناظم معلوم است سلطان ظلوم خير من امد حطوم ماول است و يا فعول بمعنى فعيل است يعنى پادشاه مظلوم بهتر است از شير درهم شكننده و پوشيده نيست كه پادشاه ظالم مملكت و رعيت را خراب خواهد نمود مانند گرگى كه در گله گوسفند افتد . ( 2 ) آشور
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 152 | ناظم الاسلام كرمانى