تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
من آنم كه هنگام نطق و خطاب * كنم كوه آهن چو درياى آب بيفروزم از خامه يك لكتريك * كه در جان شه افكند تاك و تيك يكى شعله از كلك افروختم * تن ناصر الدوله را سوختم من از اژدهاى قلم آن كنم * كه بر تو دل چرخ بريان كنم منم كوه آتش فشان سخن * به من تازه شد داستان كهن شهابى جهانم اگر از بنان * بسوزم همه جان اهريمنان من اين شاعرانرا نگيرم به چيز * نيرزد به من شعرشان يك پشيز كه تاب و توان از سخن برده‌اند * يكى سفرهء چرب گسترده‌اند گر اين چابلوسان نبودى بدهر * نميگشت شيرين بكام تو زهر تو كلك سياسى كجا ديدهء * كه بانك چنان خامه نشنيدهء به‌بينى كنون كلك بيسماركى * همان دبسكور كلى آركى مرا از شمار دگر كس مگير * تو سيمرغ را همچو كركس مگير ابا چرب‌گويان نباشم بهم * كه من كوه آهن بسوزم بدم نترسم من از بانك باد و بروت * ز جا بركنم ريشهء ديسبوت چو بر بارهء نثر گردم سوار * برآرم من از جان ناظم « 1 » دمار فروغ بيانم فروزد جهان * صرير بنانم بسوزد نهان نباشد سخنهاى من رعد و برق * كه سيل دمان آورم سوى شرق مبادا كه اذرب كشيب دلم * دمد از دم اژدهاى قلم سراسر جهانرا بهم برزند * همه بيخ نامردمان بركند ازين گفتم اين شعرهاى بلند * كه تا شاه گيرد ازين نامه پند دگر مردمانرا نيازارد او * هم‌آئين شاهى نگهدارد او كسى را كه باشد فداكار دين * نيازارد از خويشتن اينچنين نگر تا چه گويد سخنگوى بلخ * كه باشد سخن گفتن راست تلخ هر آنكس كه آهوى شاهان بگفت * همه راستيها گشاد از نهفت هميدون بجانست او را خطر * مگر شاه باشد بسى دادگر من از بهر ترويج آئين خود * فدا كرده‌ام جان شيرين خود از آنروى دادم سر خود بباد * كه تا خود نباشم به بيگانه شاد

در ستايش پادشاهان و فوايد طبيعى ايشان

بايران مباد آنچنان روز بد * كه كشور به بيگانگان اوفتد
هامش
( 1 ) گويا مرادش ناظم السلطنه است چه از ناظم الدوله در تاريخ نثريش تمجيد نوشته است و آن تاريخ بهمت جناب علاء الملك بطبع رسيده است خواننده ميتواند رجوع به آن نمايد .