من آنم كه هنگام نطق و خطاب * كنم كوه آهن چو درياى آب
بيفروزم از خامه يك لكتريك * كه در جان شه افكند تاك و تيك
يكى شعله از كلك افروختم * تن ناصر الدوله را سوختم
من از اژدهاى قلم آن كنم * كه بر تو دل چرخ بريان كنم
منم كوه آتش فشان سخن * به من تازه شد داستان كهن
شهابى جهانم اگر از بنان * بسوزم همه جان اهريمنان
من اين شاعرانرا نگيرم به چيز * نيرزد به من شعرشان يك پشيز
كه تاب و توان از سخن بردهاند * يكى سفرهء چرب گستردهاند
گر اين چابلوسان نبودى بدهر * نميگشت شيرين بكام تو زهر
تو كلك سياسى كجا ديدهء * كه بانك چنان خامه نشنيدهء
بهبينى كنون كلك بيسماركى * همان دبسكور كلى آركى
مرا از شمار دگر كس مگير * تو سيمرغ را همچو كركس مگير
ابا چربگويان نباشم بهم * كه من كوه آهن بسوزم بدم
نترسم من از بانك باد و بروت * ز جا بركنم ريشهء ديسبوت
چو بر بارهء نثر گردم سوار * برآرم من از جان ناظم « 1 » دمار
فروغ بيانم فروزد جهان * صرير بنانم بسوزد نهان
نباشد سخنهاى من رعد و برق * كه سيل دمان آورم سوى شرق
مبادا كه اذرب كشيب دلم * دمد از دم اژدهاى قلم
سراسر جهانرا بهم برزند * همه بيخ نامردمان بركند
ازين گفتم اين شعرهاى بلند * كه تا شاه گيرد ازين نامه پند
دگر مردمانرا نيازارد او * همآئين شاهى نگهدارد او
كسى را كه باشد فداكار دين * نيازارد از خويشتن اينچنين
نگر تا چه گويد سخنگوى بلخ * كه باشد سخن گفتن راست تلخ
هر آنكس كه آهوى شاهان بگفت * همه راستيها گشاد از نهفت
هميدون بجانست او را خطر * مگر شاه باشد بسى دادگر
من از بهر ترويج آئين خود * فدا كردهام جان شيرين خود
از آنروى دادم سر خود بباد * كه تا خود نباشم به بيگانه شاد
در ستايش پادشاهان و فوايد طبيعى ايشان
بايران مباد آنچنان روز بد * كه كشور به بيگانگان اوفتد
هامش
( 1 ) گويا مرادش ناظم السلطنه است چه از ناظم الدوله در تاريخ نثريش تمجيد نوشته است و آن تاريخ بهمت جناب علاء الملك بطبع رسيده است خواننده ميتواند رجوع به آن نمايد .