پس از من بگويند نامآوران * سرايند با يكديگر مهتران
كه كرمانى راد پاكى نهاد * همه دادمردى و دانش بداد
پس از سيزده قرن پر اختلاف * نمودار كرد او ره ائتلاف
بتوحيد دعوت نمود از دوئى * به پيچيد از كژى و جادوئى
مرا آيد از مشترى آفرين * كه بودم فداكار دين مبين
درودم ز مينو رسانند حور * هم از آسمانم فشانند نور
بدوزخ بمانى تو تيره روان * همت لعنت آيد ز پير و جوان
نشينند و گويند مردان راد * به نيكى نيارند نام تو ياد
كه شه ناصر الدين بدى يار كفر * از او گرم گرديد بازار كفر
كسانى كه توحيد دين خواستند * بدين مقصد قدس برخواستند
بيازرد و افسرد و از خود براند * بگيتى بجز نام زشتى نخواند
تو اى شه چنين راه دين سد مكن * بخيره همى نام خود بد مكن
كه ناگه برآرى دلم را ز جاى * همه دودمانت برآرم ز پاى
بگويم سخنهاى ناگفتنى * بسنبم گهرهاى ناسفتنى
كه چون بود بيخ و تبار قجر * چگونه بشام آوريدند سر
بتاتار بهرچه آميختند * ز شام از براى چه بگريختند
مرا هست تاريخى اندر اروپ * به قوت فزونتر ز توپ كروپ
مبادا كه آن نامه افشان شود * كه بيخ و تبارت پريشان شود
همان به كه خاموش سازى مرا * ز كينه فراموش سازى مرا
افتخاريّه در مقام تحديث نعمت گويد
نديدى تو اين خامهء تيز من * نينديشى از كلك خونريز من
كه من از سنان قلم روز كين * بدوزم بلند آسمان بر زمين
هم از نيروى كلك آتش فشان * شرار افكنم در دل بدنشان
مرا خامهء هست خارا شكاف * كه نوكش بكافد دل كوه قاف
همان از سخنهاى با آبوتاب * زبانم بسوزد دل آفتاب
مرا هست كلك سياسى صرير * كه آواى او بگذرد از اثير
چو آرم سوى خامهء تيز دست * به البرز كوه اندر آرم شكست
مرا هست آثار آفاق شوب * مرا هست بازوى نامرد كوب
چو من نيزهء خامه سازم شلال * بلرزانم آن دستگاه جلال
فرازم اگر اژدهاى بنان * چو موسى كنم غرقه فرعونيان
مرا هست طبعى چو چرخ بلند * فشاند فروغ و رساند گزند