تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
پس از من بگويند نام‌آوران * سرايند با يكديگر مهتران كه كرمانى راد پاكى نهاد * همه دادمردى و دانش بداد پس از سيزده قرن پر اختلاف * نمودار كرد او ره ائتلاف بتوحيد دعوت نمود از دوئى * به پيچيد از كژى و جادوئى مرا آيد از مشترى آفرين * كه بودم فداكار دين مبين درودم ز مينو رسانند حور * هم از آسمانم فشانند نور بدوزخ بمانى تو تيره روان * همت لعنت آيد ز پير و جوان نشينند و گويند مردان راد * به نيكى نيارند نام تو ياد كه شه ناصر الدين بدى يار كفر * از او گرم گرديد بازار كفر كسانى كه توحيد دين خواستند * بدين مقصد قدس برخواستند بيازرد و افسرد و از خود براند * بگيتى بجز نام زشتى نخواند تو اى شه چنين راه دين سد مكن * بخيره همى نام خود بد مكن كه ناگه برآرى دلم را ز جاى * همه دودمانت برآرم ز پاى بگويم سخنهاى ناگفتنى * بسنبم گهرهاى ناسفتنى كه چون بود بيخ و تبار قجر * چگونه بشام آوريدند سر بتاتار بهرچه آميختند * ز شام از براى چه بگريختند مرا هست تاريخى اندر اروپ * به قوت فزونتر ز توپ كروپ مبادا كه آن نامه افشان شود * كه بيخ و تبارت پريشان شود همان به كه خاموش سازى مرا * ز كينه فراموش سازى مرا

افتخاريّه در مقام تحديث نعمت گويد

نديدى تو اين خامهء تيز من * نينديشى از كلك خونريز من كه من از سنان قلم روز كين * بدوزم بلند آسمان بر زمين هم از نيروى كلك آتش فشان * شرار افكنم در دل بدنشان مرا خامهء هست خارا شكاف * كه نوكش بكافد دل كوه قاف همان از سخنهاى با آب‌وتاب * زبانم بسوزد دل آفتاب مرا هست كلك سياسى صرير * كه آواى او بگذرد از اثير چو آرم سوى خامهء تيز دست * به البرز كوه اندر آرم شكست مرا هست آثار آفاق شوب * مرا هست بازوى نامرد كوب چو من نيزهء خامه سازم شلال * بلرزانم آن دستگاه جلال فرازم اگر اژدهاى بنان * چو موسى كنم غرقه فرعونيان مرا هست طبعى چو چرخ بلند * فشاند فروغ و رساند گزند