تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
مر اسلاميانرا فزايد شرف * نفاق و جدائى شود بر طرف در اسلام آيد بفرّ حميد * يكى اتحاد سياسى پديد شود ترك ايران و ايران چو ترك * نماند دوئى در شهان سترك همان نيز دانندگان عراق * بسلطان اعظم كنند اتفاق ز دلها زدايند اين كينه زود * نگويند سنّى و شيعى كه بود وزان پس بگيرند كيتى به زور * ز جان مخالف برآرند شور ابا چند آزاده مرد گزين * نبشتيم بس نامه‌هاى متين روانه نموديم سوى عراق * كه برخيزد از عالم دين نفاق به نيروى دادار جان آفرين * همه برنهادند امضا برين ببخشيد حسن اثر نامه‌ها * كه خام و نپخته نبد خامه‌ها سپاسم ز يزدان پيروزگر * كه اين نخل اميد شد بارور نوشتند ز ايران و هم از عراق * كه از دل بشستيم گرد نفاق همه جان فداى شريعت كنيم * بسلطان اسلام بيعت كنيم گذاريم قانون بيگانگى * بگيريم آئين فرزانگى ازين پس همه كفر سازيم پست * بياريم گيتى سراسر بدست كسى از سلاطين اسلاميان * ز عباسيان تا بعثمانيان ز سامانى و غزنى و ديلمى * ز سلجوق و خوارزمى و فاطمى ز صدر سلف تابگاه خلف * موفق نگرديد بر اين شرف مگر اندرين عصر كامد پديد * چنين طرح محكم ز راى سديد گرت زين بد آمد گناه من است * كه اين شيوه آئين و راه من است برين زاده‌ام هم برين بگذرم * وزين فخر بر چرخ سايد سرم اگر شاه را بود حسى نهان * مرا ساختى بىنياز از جهان و گر از مسلمانيش بود بهر * به نيكى مرا شهره كردى بدهر چو در خون او جوهر شرك بود * ز توحيد اسلام خشمش فزود پشيزى به از شهريارى چنين * كه نه كيش دارد نه آئين و دين مرا بيم دادى كه در اردبيل * تنم را بزنجير بندى چو پيل ز كشتن نترسم كه آزاده‌ام * ز مادر همى مرگ را زاده‌ام كسى بىزمانه بگيتى نه مرد * بمرد آنكه نام بزرگى نه برد نميرم ازين پس كه من زنده‌ام * كه اين طرح توحيد افكنده‌ام به گوش از سروشم بسى مژدهاست * دلم گنج گوهر قلم اژدهاست پس از مردنم هست پايندگى * كه جاويد باشد مرا زندگى نصيب من آباد تحسين بود * تو را بهره همواره نفرين بود