تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
به كار رعيت نپرداخت هيچ * پرستيد گه گربه گاهى منيج درين مدت سال پنجاه باز * كه بر تخت ميزيست با عزّ و ناز همه جان مردم ازو شد غمى * بهر شعبه از ملك آمد كمى خزينه تهى گشت و ملت گدا * ز بيداد او دستها بر خدا سه نوبت شتاييد سوى فرنك * نيفزود او را بدل عار و ننك چو مست شكار است و محو خوشى * كجا داند آئين لشكركشى نخواهيم بر تخت ازين تخمه كس * ز خاكش بيزدان پناهيم و بس كزين شه ستمكارتر كس نديد * نه از نامدارن پيشين شنيد همه ملك ايران ازو شد بباد * به خاك آمد آن افسر كيقباد خدايا روانش به آتش بسوز * دل بندهء مستحق برفروز و گر دادگر باشى اى شهريار * بمانىّ و نامت بود يادگار به نيكى گذارند نام تو را * پرستند مردم نژاد تو را تن خويش را شاه بيدادگر * جز از گور و نفرين نيارد بسر اگر چند بد كردن آسان بود * بفرجام زو دل هراسان بود الا اى شه نامدار كهن * سزد گر ز سعدى پذيرى سخن نه دربند آسايش خويش باش * كه خاطر نگهدار درويش باش نياسايد اندر ديار تو كس * چو آسايش خويش خواهىّ و بس ز من بشنو اين نكته شاها درست * نبايد شهى چون تو بيداد جست تو را هست فرهنك و راى و هنر * ندارد هنر شاه بيدادگر كه بيدادگرّى ز بيچارگيست * به بيدادگر برببايد گريست ز بيدادگر كيست بدبخت‌تر * كه بيدادش آيد به خود سخت‌تر

در مقام شرح حال گويد

تو تا باشى اى خسرو نامور * مرنجان كسى را كه دارد هنر بويژه كه باشد ز روشن دلى * بجان دوستدار نبىّ و على يكى نامدارى ز ايران منم * كه خو كرده در جنك شيران تنم قلم دارم و علم و فرهنك و راى * نژاد بزرگان و فرّ هماى بگاهى كه آمد تميزم پديد * روانم بدانش همى بد كليد ز گيتى نجستم بجز راستى * نگشتم بگرد كم و كاستى همه خير اسلاميان خواستم * دلم را به نيكى بياراستم همى خواستم تا كه اسلاميان * بوحدت ببندند يكسر ميان همه دوستى باهم افزون كنند * ز دل كين ديرينه بيرون كنند