بايد انداخت شاخ و برك بالطبع خشك ميشوند .
سؤال شد روز سيزده عيد اعتماد السلطنه را در حضرت عبد العظيم ملاقات كردى يا خير .
جواب گفت بلى با شمس العلماء او را ديدم ولى حرف نزدم او آدم مزورى بود به سيد خيلى اظهار ارادت ميكرد ولى سيد ميگفت آدم بد ذاتيست از او نبايد ايمن بود .
سؤال شد كس و كار چه دارى .
جواب گفت يكزن دارم كه همشيره خواهر ميرزاست با دو طفل و يكخواهر پيرى دارم در كرمان كه پسر او را مشهدى محمد على نام دارد پيش حاج سيد خلف گذاردهام .
سؤال شد جهت مناسبت و آشنائى تو با سيد جمال الدين چه بوده .
جواب گفت من پيش حاج محمد حسن بودم وقتى كه سيد آمد بطهران و در منزل حاجى منزل كرد من مهماندار او بودم و از آنجا آشنا شدم .
سؤال شد مشهور است كه تو يك خواهرت را در كرمان كشتى .
جواب گفت خدا كشت اما مرا متهم كردند و گفتند تو كشتى . انتهى .
صورت استنطاق و تقريرات مرحوم ميرزا رضا چون حاوى پارهء مطالب بود لذا هردو را درج نموده .
ميرزا رضا مسلمان و متدين بدين اسلام بود و در فتوت و مردانگى مسلم و متفق عليه است چه در حبس آنچه كردند يكنفر از آشنايان و دوستان خود را گير نداد و نام نيك خود را در صفحهء روزگار باقى گذارد .
از مزاح و شوخى و لغويات پرهيز مينمود جز آنكه از قرار مذكور در حبس آخرى كه انعدام خود را يقين ميداشت گاهگاهى مزاح مينمود و صورت بشاشت ظاهر ميساخت گويند روزى حاج ملك التجار متقبل شد كه او را استنطاق نمايد و همدستان او را استكشاف كند در محبس او رفت و با او بطريق مهربانى و ملايمت رفتار و ضمنا از او پرسيد در قتل ناصر الدينشاه تنها بودى و يا معاون داشتى در جواب گفت پنج كس با من همراه بودند حاج ملك التجار از اين جواب خوشحال و خرم گرديد و گفت اسامى آنها را به من بگو كه من محل اسرارم ميرزا رضا پس از آب و تاب زياد گفت خودم بودم و سايهام . . . بود و دو خايهام حاج ملك از اين جواب خجل و شرمسار گرديده و از نزد او بيرون رفت و نيز حكايت خواجه و ترسانيدن ميرزا رضا او را كه به حالت ترس افتاد و غشوه عارض او شد معروفست ولى ما از مأخذ صحيح چيزى دست نياورديم .
بارى ميرزا رضا در صبح روز پنجشنبه دوم ماه ربيع الاول در ميدان مشق طهران به حلق آويخته مردم بتماشاى او ميرفتند چون شب او را در قزاقخانه نگاه داشته بودند لذا صبح زود او را از قزاقخانه بيرون و بپاى دارش آوردند قبل از طلوع آفتاب درحالتيكه اطرافش را شجاع السلطنه پسر سردار كل داماد اتابك و بستگان اتابك پراكنده و صداى موزيك بلند بود او را بدار كشيدند گويند ميرزا رضا اعتمادى بميرزا على اصغر خان داشت كه احتمال قصاص بر خود نميداد وقتى كه نظرش بدار افتاد
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 96
مساهمون: ناظم الاسلام كرمانى
ص٩٦