در اينجا سؤال شد راستست كه اين كلفتهاى اندرون با تو متحد بودند و به تو خبر ميدادند .
جواب گفت اينها چه حرفيست آنها چه قابل هستند كه به من خبرى بدهند روز پنجشنبه در حضرت عبد العظيم شهرت كرد كه فردا شاه به زيارت خواهد آمد آب و جاروب ميكردند من هم شنيدم صدر اعظم قبل از شاه تشريف ميآورند عريضه نوشته بودم آمدم توى بازار كه عريضه بدهم نميدانم چهطور شد آنجا باينخيال افتادم گفتم ميرزا محمد رضا برگرد شايد امروز اصل مقصود دست دهد رفتم طپانچه را برداشتم از درب امامزاده حمزه رفتم توى حرم ايستادم تا شاه وارد شد كه وقع ما وقع خدمت بزرگى كردم بايران و ايرانيان .
من قدرى هستم و مؤمن به قدر و معتقد كه بىحكم قدر برك از درخت نميافتد حالا هم به خيال خودم يك خدمتى به تمام خلايق كرده و ملت و دولت را بيدار كردهام و اين تخم را من آبيارى كردم و سبز شد همه خواب بودند بيدار شدند يكدرخت خشك بىثمرى را كه زيرش همه قسم حيوانات موذى درنده جمع شده بودند از بيخ انداختم و آن جانورها را متفرق كردم حالا از پهلوى آندرخت يك جوانه بالا زده است مثل مظفر الدينشاه سبز و خرم و شاداب اميد همه قسم ثمر به او ميرود . حالا شما هم فكر رعيتشان باشيد همه رفتند همه تمام شدند من قدرى از خارجه را ديدهام . ببينيد ديگران چه كردند شما هم بكنيد لازم هم نيست حالا قانون بنويسد چه قانون اسلام همه را كافيست براى ديوان هم قانون فعلى لازم نيست چه قانون نويسى حالا در ايران مثل اينست كه يك لقمه نان و كباب به حلق طفل تازه متولد شده بطپانند البته خفه مىشود ولى با رعيت مشورت كنيد مثلا كدخداى فلان ده را بگوئيد بچه قسم از تو ماليات گرفته شود و با تو رفتار كنند راضى خواهيد بود هرطور كه او بگويد با او رفتار كنيد هم كارتان منظم مىشود و هم ظلم از ميان ميرود .
در اينجا سؤال شد تو قدرى هستى بايد بدانى حكم قدر نيست كه هنوز اين كارها در اينجا واقع شود .
جواب گفت پس شماها خانه خود را جاروب نكنيد كه حكم قدر نشده است .
در اينجا سؤال شد در اين مدت هيچ به خيال كشتن صدر اعظم هم بوديد .
جواب گفت در اين خيال نبودم حالا كه من اين كار را كردهام اميد حيات هم ندارم به جهت اينكه يك بزرگى لازم است مثل بزرگى خدا يك پرده پائينتر كه مرا عفو كند .
در خصوص دستور العمل سيد جمال الدين و صحبتهاى سلطان با سيد سؤال شد .
جواب گفت وقتى كه فتنه سامره بر پا شد و ميان شيعههاى اتباع مرحوم ميرزاى شيرازى و اهل سامره گفتگو و جنك بميان آمده بود سلطان همه را از تحريكات شاه ميدانست به سيد گفته بود در حق ناصر الدينشاه هرچه از دستت ميآيد بكن و خاطرجمع باش وقتى كه من شرح مصيبتها و صدمهها و حبسها و عذابهاى خود را براى سيد ميگفتم به من گفت كه تو چهقدر بىغيرت بودى و حب حيات داشتى ظالم را بايست كشت چرا نكشتى و ظالم در اين ميان غير از شاه و نايب السلطنه كسى ديگر نبود اگرچه در خيال نايب السلطنه هم بودم ديگر آن روز خيالم درباره شاه مصمم شد گفتم شجر ظلم را از بيخ
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: ناظم الاسلام كرمانى
ص٩٥