تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
مىخورد برميگشت مجمع آنها را ميرزا حسنخان نواده صاحب ديوان گرم نگاه ميداشت بجهة اينكه سيد را ديده كلماتش را شنيده بود . بعضى از رفقاشان هم مشغول كلاه درست كردن بودند مثل حاج سياح كه ميخواست ظل السلطان را شاه كند و يكى ديگر را صدر اعظم . خلاصه بعد كه اينها را گرفتند يكروز آمدند گفتند شما بيائيد اميريه آقا شما را ميخواهد ببيند ما را گذاردند توى كالسگه بردند نايب السلطنه ( كامران ميرزا ) اميريه ديديم سربازهاى گارت وارد شدند بيك حالتى كه همه ماها متوحش شديم ميرزا نصر اللّه خان ميرزا فرج اللّه خان بنا كردند همديگر را وداع كردن يك اوضاعى برپا شد بعد ما را نشاندند توى كالسگه با سوار و دستگاه بردند قزوين در نه ساعت بقزوين رساندند آنجا سعد السلطنه اگرچه خيلى سخت بود ولى