تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
ترتيب زندگى ما فراهم بود . در آنمدتى كه ما آنجا بوديم شورش ( رژى ) برپا شد بعد از شانزده ماه آمدند مژده دادند كه مرخص شديد خياط آمد به اندازه قد هريك از ما لباسى دوختند ما را فرستادند طهران يكراست رفتيم اميريه در آنجا بعضى كه پول داشتند براى آقا چيزى از آنها گرفتند دو نفر هم بابى ميان ما بودند يكى از آنها هم پول داشت داد و مرخص شد سايرين هم مرخص شدند باز من بدبخت را بردند با يك نفر بابى ديگر بانبار چهارده ماه در انبار بودم يكروز توى انبار بناى داد و فرياد گذاشتم كه اگر كشتنى هستم بكشند اگر بخشيدنى هستم ببخشند اين چه مسلمانيست حاجب الدوله با يك دسته مير غضب آمدند عوض استمالت ما را به چوب بستند يك چوب كاملى به من زدند تا اينكه از انبار خلاص شدم « 1 » هرچه فكر كردم عقلم باينجا رسيد كه بروم خود را به امام جمعه ببندم او هم رئيس ملتست هم اجزاى دولت ، در همانجا در منزل آقاى امام خدمت صدر اعظم رسيدم عريضه دادم بعد از چند روز ديدم نايب محمود فرستاد پيش فراشباشى به امام جمعه گفت ميرزا محمد رضا را بگوئيد آقا ميخواهد پولش بدهد من تحاشى كردم از رفتن ، امام گفت برو ضررى ندارد آمدم خدمت آقا اول به من گفت تو به منزل صدر اعظم چرا رفتى گفتم نرفتم بعد نايب محمود گفت بيادم صندوق‌خانه پول بگير رفتم آنجا ديدم حسينخان صندوقدار يك چيزى به گوش نايب محمود خان گفت او هم گفت بيا برويم كاروانسراى وزير نظام حواله كنم از تاجر بگير ما رفتيم ديدم باز مرا بردند انبار خلاصه چهار سال و نيم بيجهة و تقصير گاهى در انبار گاهى در قزوين زير كند و زنجير بودم چه صدمات كشيدم ديگر زندگى را انسان براى چه ميخواهد ايندفعهء آخر بعد از مرخصى از انبار آقا ده تومان دادند پانزده تومان هم وكيل الدوله داد رفتم به طرف اسلامبول آنجا كه سيد شرح حالت مرا شنيد گفت چقدر جان سخت بودى چرا نمردى در مراجعت آمدم بارفروش در كاروانسراى حاج سيد حسين از يك ميوه‌فروش يك طپانچه پنجلول روسى با پنج فشنگ خريدم سه تومان و دو هزار و به خيال نايب السلطنه بودم تا دو روز قبل از تحويل به حضرت عبد العظيم آمدم در اينمدت هم غير از دو شب كه شهر آمده منزل حاج شيخ هادى ماندم و از ايشان سفارش‌نامه خواستم و گفتم شنيده‌ام امين همايون مرد است از من نگاهدارى خواهد كرد سفارشنامه به او بنويسيد حاج شيخ هادى گفت من اطمينان ندارم و نمينويسم دوباره مراجعت كردم ديگر ابدا به جائى نرفتم . رفتم بسرخه حصار و زرگنده دم باغ نصر السلطنه همه دروغست در حضرت عبد العظيم هم بودم به همه آقايان ملتجى شدم بآقاى امام جمعه بآقا سيد على اكبر و ديگران ملتجى شدم كه براى من تحصيل امنيت كنند هيچ كدام اعتنائى به حرف من نكردند يكروز هم صدر اعظم آمد بصفائيه عريضه عرض كرده بودم كه بدهم به حضرت عبد العظيم نيامدند .
هامش
( 1 ) باعث خلاصى ميرزا رضا از انبار شاهى جناب آقا سيد عبد الرحيم اصفهانى نايب ظهير الدوله شد چه مدتى كه ميرزا رضا در انبار محبوس بود احدى از او معاونتى نكرد جز اين سيد بزرگوار كه بعض اوقات پول براى او ميفرستاد و مخارج عيال او هم ميرسانيد و بواسطهء برانگيختن وسايط و زحمات بسيار اسباب مرخصى او را فراهم مىآورد و چنان كه در شرح حالات اين سيد بزرگوار در تاريخ مذكور خواهد آمد .