بودم و تحصيل ميكردم بعد بطهران آمدم پس از چندى بشغل دست فروشى مشغول بودم پنج شش سال قبل از آن گرفتارى اول قريب هزار و صد تومان شال و خز نايب السلطنه از من خريد مدتها از براى پولش دويدم آخر رفتم بناى فضاحى گذاردم قريب سيصد تومان از پولم كم كرد بعد از كتك و پشت - گردنى زياد كه خوردم پولم را گرفتم ديگر پيش او نرفتم تا پنج شش سال كه همهمهء رژى در ميان مردم افتاد وكيل الدوله فرستاد عقب من كه بيا حضرت و الا ميخواهد ترا ملاقات كند رفتم اول از من پرسيد من شاه ميشوم يا نه گفتم اگر جذب قلوب بكنى شاه ميشوى گفت وزراى خارجه اينجا هستند قبول نميكنند گفتم وقتى كه ملت كاريرا كرد خارجه چه مىتوانند بگويند .
س - پس شنيدم تو بآقا وعده سلطنت داده بودى و گفته بودى اگر تو جلو بيفتى من هفتاد هزار نفر دور تو جمع ميكنم شاه ميشوى .
ج - آخر وكيل الدوله به من گفت آقا اين تالار بزرگ را براى صف سلام ساخته است خيال سلطنت دارد از اين حرفها بزن خوشش ميآيد من هم گفتم . بعد آقا گفت شنيدم تو بعضى اطلاعات دارى خدمت بدولتست و بملت من گفتم بلى در ميان طبقات مردم از وزراء ، ملاها ، تجار و غيره اين گفتگو هست بايد فكرى كرد جلوگيرى كرد بعد از وعده و قسمهاى زياد كه حضرت و الا مرا مطمئن كردند و بردند خانه وكيل الدوله عبد اللّه خان والى در آنجا بود با آن سيدى كه يكوقتى بصدر اعظم تعرض كرده بود عمامهاش را برداشته بودند به من گفتند تو يك كاغذى بنويس به اين مضمون كه ( اى مؤمنين ، اى مسلمين امتياز تنباكو رفت قندسازى رفت ، راه اهواز رفت . بانگ آمد ، راه تراموه آمد . و مملكت بدست اجنبى افتاد حالا كه شاه در فكر نيست خودمان چاره كنيم ) .
س - اينها همه كه اسباب ترقى بود شماها اگر طالب ترقى ملت هستيد چهجز و جاى شكايت بود .
ج - بلى اگر بدست خودمان ميشد اسباب ترقى بود نه بدست خارجه خلاصه گفتند اين نوشته را بنويس ما ميدهيم بشاه ميگوئيم در مسجد شاه افتاده بود پيدا كرديم آنوقت اصلاحى خواهند كرد .
من نمينوشتم اصرار كردند منهم نوشتم تمام هم نكرده بودم كه از دست من گرفته مثل اينكه گنج پيدا كردند قلمدانرا زود جمع كردند از شدت خوشحالى چاقو و مقراض را فراموش كرده بعد بناى تهديدات را گذاردند كه رفقايت را بگو داغى آوردند هرچه گفتم رفقاى من كسى نيستند ميان همه مردم اينحرفها هست من حالا كى را گير بدهم هر بيچاره كه يكروزى به من مراوده داشته حالا گير بدهم نشد . من ديدم حالا وقت جان فدا كردنست بچاقو نظر انداختم رجب عليخان ملتفت شد چاقو را برداشت نگاه كردم مقراض را پاى بخارى ديدم بعبد اللّه خان گفتم ترا به اين قبله كه به طرف آن نشستهء مقصود چيست گفت مقصود اينست رفقايت را بگوئى گفتم تشريف بياوريد تا بشما بگويم او را كشيدم به طرف بخارى آنوقت مقراض را برداشته شكم خود را پاره كردم خون سرازير شد كه آمدند جراح آوردند بخيه كردند من ابدا در مجمع آن اشخاص كه كاغذنويسى و كاغذپرانى ميكردند نبودم . آقا سيد جمال الدين كه اينجا آمده بود بعضيها تقريرات او را ميشنيدند مثل ميرزا عبد اللّه طبيب ميرزا نصر اللّه خان و ميرزا فرج اللّه خان گرم ميشدند ميرفتند بعضى كاغذها مينوشتند بولايات ميفرستادند كه از خارج تمبر پست
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 92
مساهمون: ناظم الاسلام كرمانى
ص٩٢