تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
عالم در حضور مردمان شرح حال خودم را كه گفتم به من ملامت كردند كه با وجود اينهمه ظلم و بىاعتدالى چرا بايد من دست از جان نشسته و دنيا را از شر ظالمين خلاص نكرده باشم . س - تمام اين تفصيلات را كه شما ميگوئيد بسؤال اول من قوت ميدهد از خود شما انصاف ميخواهم اگر شما بجاى شاه شهيد بوديد نايب السلطنه و وكيل الدوله نوشته به آن ترتيب پيش شما ميآوردند و آن تفصيلات را بشما ميگفتند جز اينكه باور كنيد چاره داشتيد يا خير در اين صورت مقصر اين دو نفر بودند و بقتل اولويت داشتند چه شد كه به خيال آنها نيفتاديد و دست باينكار بزرك زديد . ج - تكليف بيغرضى شاه اين بود كه يك محقق ثالث بيغرضى بفرستند ميان من و آنها حقيقت مسئله را كشف كند چون نكرد او مقصر بود سالها است كه سيلاب ظلم بر عامه رعيت جاريست مگر اين سيد جمال الدين اين ذرّيه رسول ص اين مرد بزرگوار چه كرده بود كه با آن افتضاح او را از حرم حضرت عبد العظيم ع كشيدند زير جامه‌اش را پاره‌پاره كردند ، آنهمه افتضاح بسرش آوردند او غير از حرف حق چه ميگفت . آن آخوند چولاق شيرازى كه از جانب سيد على اكبر فال اسيرى قوام فلان‌فلان شده را تكفير كرد چه قابل بود كه بيايند توى انبار اول خفه‌اش كنند بعد سرش را ببرند من خودم آنوقت در انبار بودم ديدم با او چه كردند . آيا خدا اينها را برميدارد ، اينها ظلم نيست ، اينها تعدى نيست . اگر ديده بصيرت باز باشد ملتفت مىشود كه در همان نقطه كه سيد را كشيدند در همان نقطه گلوله بشاه خورد مگر اين مردم بيچاره و اين يك مشت اهالى ايران ودايع خدا نيستند . قدرى پايتانرا از خاك ايران بيرون بگذاريد در عراق عرب و بلاد قفقاز و عشق‌آباد و اوايل خاك روسيه هزارهزار رعيت بيچاره ايرانى ببينيد كه از وطن عزيز خود از دست تعدى و ظلم فرار كرده كثيف‌ترين كسب و شغلها را از ناچارى پيش گرفته‌اند هرچه حمال و كناس و الاغى و مزدور در آن نقاط مىبينيد همه ايرانى هستند . آخر اين گله‌هاى گوسفند شما مرتع لازم دارند كه چرا كنند شيرشان زياد شود كه هم ببچه‌هاى خود بدهند هم شما بدوشيد نه اينكه متصل تا شير دارند بدوشيد شير كه ندارد گوشت تنشان را بكلاشيد گوسفندهاى شما همه رفتند متفرق شدند نتيجه ظلم همين است كه مىبينيد ظلم و تعدى بيحد و حساب چيست و كدام است و از اين بالاتر چه مىشود گوشت بدن رعيت را ميكنند بخورد چند جره‌باز شكارى ميدهند صد هزار تومان از فلان بيمروت ميگيرند قبالهء ملكيت جان و مال و عرض و ناموس يك شهر و يا يك مملكتى را بدست او ميدهند رعيت فقير و اسير و بيچاره را در زيربار تعديات مجبور ميكنند كه يك مرد زن منحصر بفرد خود را از اضطرار طلاق بدهد و خودشان صدتا صدتا زن ميگيرند و سالى يك كرور پول كه به اين خونخوارى و بيرحمى از مردم ميگيرند خرج عزيز السلطان كه نه براى دولت مصرف دارد و نه براى ملت و نه براى حفظ نفس شخصى و غيره و غيره و غيره آن چيزهائى كه همه اهل اين شهر ميدانند و جرئت نميكنند بلند بگويند . حالا كه اين اتفاق بزرك به حكم قضا و قدر بدست من جارى شد يك بار سنگينى از تمام قلوب برداشته شد مردم سبك شدند دلها همه منتظرند كه پادشاه حاليه حضرت وليعهد چه خواهند كرد بعدل و رأفت و درستى جبر قلوب شكسته خواهند كرد يا خير اگر ايشان چنانچه مردم منتظرند يك آسايش و گشايش بمردم عنايت فرمايند اسباب رفاه رعيت مىشود و بناى سلطنت را بر عدل و انصاف قرار بدهند البته
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 82 | ناظم الاسلام كرمانى