تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
س - من شنيدم كه گفته بودى كه در شب چراغانى شهر كه هنگام جشن شاه شهيد خواهد بود و شاه بگردش ميآمده است اين كار را ميخواستى بكنى . ج - خير من همچو ارادهء نداشتم و اين حرف من نيست و نميدانستم كه شاه بگردش شهر خواهد رفت و اين قوه را هم در خودم نميديدم . روز پنجشنبه شنيدم كه شاه به حضرت عبد العظيم ميآيد در خيال دادن عريضه بصدارت عظمى بودم كه امنيت بخواهم عريضه را هم نوشته در بغل داشتم و رفتم در بازار منتظر صدر اعظم بودم از خيال دادن عريضه منصرف شدم و يك مرتبه به اين خيال افتادم و رفتم منزل طپانچه را برداشتم آمدم از درب امامزاده حمزه رفتم توى حرم قبل از آمدن شاه تا اينكه شاه وارد شد آمد حرم زيارتنامه مختصرى خوانده به طرف امامزاده حمزه خواست بيايد دم در يكقدم مانده بود كه داخل حرم امامزاده حمزه بشود طپانچه را آتش دادم . س - شاه شهيد به طرف شما مستقبل ميآمد و شما را ميديد يا خير . ج - بلى مرا ديد و تكانى هم خورد كه طپانچه خالى شد ديگر نفهميدم . س - حقيقة اطلاع نداريد كه طپانچه چه شد ميگويند در آن ميان زنى بود طپانچه را او ربود و برد . ج - خير زنى در آن ميان نبود و اينها مزخرفاتست پس ايران ما يكباره نهليست شده‌اند كه ميان آنها آنطور زنهاى شيردل پيدا شود . س - من شنيدم و شهرتى دارد كه همان وقتى كه سيد شما را مأمور باينكار كرد زيارتنامه براى شما انشاء كرده و بشما گفت كه شما شهيد خواهيد شد و مزار و مرقد شما زيارتگاه رندان جهان خواهد بود . ج - سيد اصلا پرستش مصنوعات را كفر ميداند و ميگويد صانع را بايد پرستيد و سجده بصانع بايد نمود نه بمصنوعات طلا و نقره نمودن مزار و مرقد را معتقد نيست و جان آدم را براى كار خير حقيقة چيزى نميداند و وقرى نميگذارد با اينكه آن همه بليات و صدمات را براى او كشيدم صداى چوبها را كه به من ميزدند ميشنيد و هروقت من حرف ميزدم و ذكر مصائب خودم را ميكردم ميگفت خفه‌شو روضه‌خوانى مكن مگر پدرت روضه‌خوان بود چرا عبوسى ميكنى با كمال بشاشت و شرافت حكايت كن چنانچه فرنگيها بلياتى كه براى راه خير ميكشند همين‌طور با كمال بشاشت ذكر ميكنند . س - در حضرت عبد العظيم كه بوديد شيخ محمد اندرمانى مثل آن سفر سابق پيش شما ميآمد شما را ميديد و با شما حرف ميزد يا خير . ج - نه و اللّه بلكه حضراتيكه آنجا بودند او را مذمت ميكردند كه نه به من سلام كرد و نه آشنائى داد و همچنين ساير اهالى حضرت عبد العظيم نه اظهار آشنائى با من ميكردند و نه حرفى زدند . س - شيخ حسين پسر دائى شيخ محمد خودش ميگفت دو مجلس در ضمن با شما صحبت كرده بود .