قسم خورد كه از نوشتن اين كاغذ براى تو خطرى نيست بلكه فرض دولتست كه در حق تو مواجب برقرار نمايد و التفات كند . آنوقت از حضور نايب السلطنه كه رفتيم به خانه وكيل الدوله آنجا نوشته را باز هم بقهر و جبر و تهديد نوشتم وقتى كه نوشته را از من گرفتند مثل اين بود كه دنيا را خدا بايشان داده است .
قلمدان را جمع كردند اسباب داغ و شكنجه بميان آوردند سه پايهء سربازى حاضر كردند كه مرا لخت كنند بسه پايه ببندند كه رفقايت را بگو مجلستان كجا است رفقايت كيست . هرچه گفتم چه مجلس چه رفيق من با همه مردم راه دارم از همه افواهى شنيدم حالا كدام مسلمانرا گير بدهم مجبورم كردند من ديدم حالا ديگر وقت جانبازيست و موقعست كه جانم را فداى عرض و ناموس و جان مسلمانان بكنم چاقو و مقراض را كه از شدت خوشى فراموش كرده بودند كه توى قلمدان بگذارند در ميان اطاق افتاده بود نگاه بچاقو كردم رجبعليخان ملتفت شد چاقو را برداشت مقراض پاى بخارى افتاده بود والى كه روى به قبله نشسته دعا ميخواند گفتم شما را به حق اين قبله و به حق اين دعائيكه ميخوانيد غرضتان چهچيز است در آن بين هم كاغذى از نايب السلطنه به آنها رسيده بود كاغذ را خواندند و پشت رو گذاشتند والى گفت در اين كاغذ نوشته كه حكم شاه است كه مجلس و رفقاى خودتانرا حكما بگوئيد و الا اين داغ و درفش حاضر است و تازيانه موجود است . من چون مقراض را پاى بخارى ديدم به قصد اينكه خودم را بمقراض برسانم گفتم بفرمائيد روى مخده تا تفصيل را بشما عرض كنم داغ و درفش لازم نيست دست والى را گرفتم كشيدم به طرف بخارى خودم را بمقراض رساندم و شكم خود را پاره كردم خون سرازير شد ما بين جريان خون بناى فحاشى را گذاشتم پس از آن مضطرب شدند بناى معالجهء مرا گذاشتند زخم را بخيه زدند دنباله همان مجلس است كه چهار سال و نيم من بيچاره بيگناه را كه به خيال خودم بدولت خدمت كردهام از اين محبس به آن محبس از طهران بقزوين از قزوين بانبار در زير زنجير مبتلا بودم در اين دو سال و نيم دو سه مرتبه مرخص شدم ولى از همه جهة در ظرف اين مدت بيشتر از چهل روز آزاد نبودم من ( نوروز عليخان قلعه محمودى ) ، سبزه عليخان ميدان قلعهء ، خ . ل . نايب السلطنه و آقا بالا خان شده بودم .
س - نوروز عليخان قلعه محمودى كه بوده .
ج - محمد اسمعيل خان وكيل الملك حاكم كرمان هر روزى براى خرجتراشى و اضافه مواجب و منصب يك پادشاه و يك نفر ياغى بدولت جعل ميكرد و مدتها هم باسم نوروز عليخان قلعه محمودى دولت را مشغول كرده بود . هروقت نايب السلطنه هم يك امتياز نگرفته داشت مرا ميگرفت هروقت وكيل - الدوله اضافه مواجب و منصب ميخواست مرا ميگرفت ، عيالم طلاق گرفت ، پسر هشت سالهام به خانه - شاگردى رفت ، بچه شيرخوارهام بسر راه افتاد . دفعهء اول بعد از دو سال حبس كه از قزوين ما را مراجعت دادند ده نفر ما را مرخص كردند دو نفر از آن ميان كه بابى بودند يكى حاج ملا على اكبر شمرزادى بود و ديگرى حاج امين قرار شد بانبار ببرند چون يكى از آن بابيها مايهدار بود پولى خدمت حضرت و الا تقديم كرد او را مرخص كردند و مرا بجاى او بانبار فرستادند . واضحست انسان از جان سير مىشود بعد از گذشتن از جان هرچه ميخواهد مىكند وقتى كه باسلامبول رفتم در مجمع انسانهاى
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 81
مساهمون: ناظم الاسلام كرمانى
ص٨١