كسانى را از زندگانى محروم ميداشت » . چنين است روايات سهگانه و اختلاف كلّى بين آنها در كيفيّات ديده مىشود . ديودور در اين قضيّه ساكت است . سترابون نوشته : « واضح بود ، كه اين كار دزدان بود ، نه والى » ( كتاب 15 ، فصل 3 ، بند 7 ) .
ورود اسكندر بتختجمشيد
آريّان گويد ( كتاب 6 ، فصل 8 ، بند 6 ) : اسكندر به پرسپوليس ، كه وقتى آن را آتش زده بود ، برگشت . اين كار اسكندر يك زيادهروى بود ، كه بعدها باعث پشيمانى او شد و مورّخش آن را نپسنديد . اركسىنس جانشين فرازاارت ، كه امور ايالتى را اداره ميكرد از جهت چند جنايت - از قبيل غارت معابد و مقابر و كشتن چند نفر پارسى بناحق - مقصّر گشت و او را بدار آويختند ( اين گفته آريّان روايت كنتكورث را تأييد مىكند ، زيرا اركسىنس مورّخ مذكور همان ارسىنس كنتكورث است و او والى موقتى پارس بود . از روايت آريّان معلوم است ، كه قتل والى زمانى روى داده ، كه اسكندر از پاسارگاد به تختجمشيد رفته بود . اما اينكه آريّان اين قضيّه را مجمل ذكر كرده ، جهتش معلوم است : كليّة منابع اين مورّخ نوشتههاى بطلميوس و آريستوبول مىباشد و روشن است ، كه آنها نميتوانستند شرح قضيّه و دخالت باگوآس خواجه را در اين امر بنويسند ، زيرا از اشخاص رسمى و خاصّان اسكندر بودند ) .
بعد آريّان گويد ( همانجا ) پهسستاس سوماتوفيلاكس « 1 » ، كه شجاعتش در مواردى بسيار بآزمايش رسيده و مخصوصا در جنگ اسكندر با مالّيان ستارهاش درخشيده بود ، والى پارسيها گرديد . او مورد محبّت پارسيها شد ، زيرا احوالى داشت ، كه با اخلاق آنان موافقت ميكرد . در ميان مقدونيها او يگانه كسى بود ، كه لباس مادى پوشيد و زبان پارسى آموخت و موافق عادات پارسى رفتار كرد . از اين جهت او در نظر اسكندر گرامىتر گشت و پارسىها مشعوف گشتند ، از اينكه اسكندر عادات آنها را به عادات وطن خود ترجيح ميداد .
هامش
( 1 ) -Peucestas Somatophylax .