روايت پلوتارك
مورّخ مذكور گويد ، وقتى كه اسكندر ، بپارس برگشت ، اوّل كارى كه كرد ، اين بود كه خواست مانند شاهان پارسى رفتار كند . يكى از اين عادات چنين بود ، كه هر زمان شاه از سفرى برميگشت بهركدام از زنان يك سكّه طلا ميداد . بواسطه اين عادت عدّهاى از شاهان به پارس نميرفتند ، مثلا اخس بواسطه خسّت زياد خود را از پارس دور ميداشت و هيچگاه بدان مملكت نرفت . وقتى كه اسكندر ديد مقبره كوروش را باز كرده و اسباب آن را بردهاند ، مرتكب را كشت ، و حال آنكه او در شهر پلّا « 1 » شخص مهمّى بود و پولىماخوس « 2 » نام داشت . بعد ، پس از اينكه كتيبه مقبره را خواند ، گفت بالاى كتيبه اين ترجمه يونانى را بنويسند : « اى مرد ، هركه باشى و از هرجا كه بيائى - زيرا ميدانم كه خواهى آمد - من كوروشم ، كه براى پارسيها اين دولت وسيع را بنا كردهام .
پس به اين زمين كمى ، كه تن مرا ميپوشد رشگ مبر » . اين كلمات در اسكندر اثر غريبى كرد ، زيرا بخاطر او آورد ، كه عظمت انسان چقدر مشكوك و ناپايدار است ( اسكندر ، بند 90 ) .
روايت كنتكورث
نوشتههاى اين مورّخ راجع به زمان بودن اسكندر در پاسارگاد تفاوتهائى با گفتههاى آريّان و پلوتارك دارد .
او گويد ( كتاب 10 ، بند 1 ) : « پس از آن اسكندر وارد پاسارگاد شد . در اينجا اورسىنس ، كه از حيث نژاد و تموّل در ميان پارسيها نامى بود ، حكومت داشت . او نژاد خود را به كوروش شاه پارسيها ميرسانيد و از اجدادش خزانههاى زياد به او رسيده و خودش هم در مدّت حكومت طولانى ثروت زياد جمع كرده بود . اورسىنس باستقبال اسكندر رفت و همه نوع هدايا براى اسكندر و دوستان او برد . هدايا عبارت بود : از چندين اسب ارّابه و ارّابههائى ، كه با طلا و نقره آراسته بودند ، از اثاثيه گرانبها و جواهرات كمياب و گلدانهاى بسيارى از زر و زين و البسه ارغوانى و چهارهزار تالان نقره مسكوك « 3 » . باوجود اين بذل
هامش
( 1 ) -Pella( شهرى بود در مقدونيّه ) .
( 2 ) -Polymachus .( 3 ) - تقريبا 22 ميليون فرنك طلا .