از زر روى تخت گذارد . در اينوقت پهلوى اسكندر باگوآس خواجه ايستاده بود و او روى به اسكندر كرده چنين گفت : « چه جاى حيرت است ، كه مقابر شاهان خالى است ، وقتى كه خانه ولات گنجايش طلا و نقرهاى ، كه از مقابر بيرون آوردهاند ، ندارد . من هيچگاه اين مقبره را نديده بودم ، ولى شنيدهام ، كه به داريوش گفتند ، سههزار تالان با كوروش در اينجا مدفون است . اين است سرچشمه سخاوتها . چيزى را ، كه اورسىنس نميتوانست نگاهدارد ، به تو داد ، تا عنايت تو را ببهاى آن بخرد » . سخنان خواجه غضب اسكندر را تحريك كرد و در همينوقت سخنچينانى ، كه قبلا تدارك شده بودند ، گفتههاى باگوآس را تأييد و خواجه مزبور با آنها اسكندر را احاطه كرد و تا توانستند نسبتهاى دروغ بوالى دادند . در نتيجه اورسىنس ، قبل از اينكه بداند او را مقصّر ميدانند ، در غلوزنجير شد . بعد او را زجر كردند و خشم خواجه بحدّى بود ، كه از زجر او آتش كينهاش فرو ننشست و ، پيش از اينكه اورىنس جان تسليم كند ، دست بر وى بلند كرد . در اينوقت والى به او گفت : « من شنيده بودم ، كه وقتى زنان در آسيا سلطنت ميكردند ، ولى اين تازگى دارد ، كه ميبينم خواجهها در آن سلطنت ميكنند » . چنين بود مرگ نامىترين پارسى ، بىاينكه تقصيرى داشته باشد و آن هم ، پس از آنكه درباره اسكندر سخاوت فوقالعاده نشان داده بود . در همين اوان فردات را كشتند ، بظنّ اينكه داعيه سلطنت دارد . اسكندر در اين اوان زود حكم زجر و قتل ميداد ، چنان كه زود هم سخنان دوبهمزنان را باور ميكرد . جهت اين است ، كه اقبال ماهيّت اشخاص را تغيير ميدهد و نادر است ، كه ما بتوانيم از اثرات اقبال مصون باشيم . اسكندر همان پادشاهى بود ، كه چندسال قبل نميتوانست حكم قتل آلكساندر لنسست را ، كه بشهادت دو شاهد محكوم گشته بود ، بدهد .
همانكس بود ، كه اجازه داد محكومين پست را مبرّى دانند ، و حال آنكه شخصا از آنها تنفّر داشت ، زيرا ميديد ، كه ديگران آنها را برئ ميدانند .
همان آدمى بود ، كه مغلوبين را بمقام سابقشان ابقا ميكرد ، ولى حالا همين شخص بقدرى تنزل يافته بود ، كه بهواوهوس خواجه بىشرفى به كسانى سلطنت ميداد و
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1874
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٨٧٤