و بخششها ، خارجى مزبور كشته شد ، توضيح آنكه او به تمام دوستان اسكندر هدايائى ، بيش از آنچه متوقع بودند ، داد ، ولى به باگوآس خواجه ، كه شرف خود را به اسكندر فروخته بود ، چيزى نداد . بوالى گفتند ، كه اين خواجه نزد اسكندر خيلى عزيز و گرامى است . او در جواب گفت « من ميخواهم نزد دوستان اسكندر مقرّب شوم ، نه پيش زنان غيرعقدى او و عادت پارسيها بر اين نيست ، مردانى را ، كه عمل شنيع در رديف زنان در ميآورد ، مرد بدانند » . چون باگوآس اين بشنيد ، قدرت خود را ، كه نتيجه فساد اخلاق و بىشرفى بود ، بر ضدّ اين مرد نامى بىگناه به كار برد . با اين مقصود اشخاص پست و حقير اين مملكت را تحريك كرد ، كه منتظر موقع شده تقصيراتى بىاساس و كذب به او وارد آرند و ، هر زمان در خلوت اسكندر را ميديد ، گوش او را از اتّهامات و سخنان دروغ پر ميكرد و ، براى اينكه اسكندر حرفهاى او را باور بدارد ، علّت اصلى را از او پنهان ميداشت . بر اثر اين كارها اسكندر ، اگرچه از اورسىنس ظنين نشد ، ولى از احترام خود نسبت به او كاست . تحقيقات راجع به اورسىنس در خفا شروع شده بود و باگوآس تمام قدرت خود را بر ضدّ او به كار ميبرد ، حتّى زمانيكه او در آغوش اسكندر ميرفت و ميديد ، كه آتش شهوت او شعله كشيده ، از موقع استفاده كرده اورسىنس را از حيث رشوهخوارى و اينكه درصدد ياغيگرى است ، مقصّر قرار ميداد ، اما والى از هيچجا خبر نداشت و نميدانست ، چه خطرى او را تهديد مىكند . افترا و تهمت بالاخره كار خود را كرد و حكم قضا و قدر ، كه از آن گريزى نيست ، موقعى براى افناى او بدست داد . اسكندر اتّفاقا امر كرده بود ، مقبره كوروش را بگشايند ، تا احتراماتى براى بقاياى شاه مزبور مجرى دارد . او تصوّر ميكرد ، كه اين مقبره پر است از طلا و نقره ، زيرا پارسيها آشكارا چنين ميگفتند ، ولى وقتى كه درب مقبره را گشودند ، بجز سپرى كه پوسيده بود و دو كمان سكائى و يك قمه چيزى در آن نيافتند . اسكندر از اينكه پادشاهى ، آنهمه گنج و ثروت داشت و قبرش مانند قبر يك نفر عامى است ، غرق حيرت گشت و در حال ردائى ، كه بدوش داشت كنده روى تختى ، كه جسد كوروش بر آن قرار گرفته بود ، كشيد و تاجى
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1873
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٨٧٣